|
روزهای من و عزیزانم |
شنبه هفته پیش در حالیکه همه خانمهای شرکت رفته بودند که سخنرانی مدیرعامل محترم رو به مناسبت روز زن گوش بدهند و پذیرایی شوند و از گروه رستاک لذت ببرند بنده رفتم پیش مدیرم و ازش یک هفته مرخصی خواستم که بتونم قدری به فکرم نظم بدم و برنامه هام رو مرتب کنم و تصمیم بگیرم. یکشنبه رفتم تکریم پیش نغمه جون و باهاش مشورت کردم. دوشنبه وقت مشاوره از خانم دادبه داشتم. سه شنبه وقت مشاوره از دکتر هاشمی داشتم. چهارشنبه دکتر موهبتی متخصص طب سنتی ویزیتمون کرد و نتیجه و جمع بندی همه اینجوری بود که باید کار جدیدی رو شروع کنم. یک چیز جالب که فهمیدم این بود که مهندسی "سرد" هست و کار با کمپیوتر هم "سرد" است. باید یکجوری این سردی رو جبران کرد تا دچار کرختی و رخوت نشیم. به من هم گفتند احتیاج خیلی زیادی به تنوع داری. روز شنبه هم کلاس "آماده کردن فرزند برای مدرسه" رو برگزار کردیم که بنظر من مطالبش خیلی خوب بود. حالا اگه ژیلا جون و یا مریم جون هم اینجا رو میخونند خوشحال میشم که نظرشون رو بهم بگن. از این پنجشنبه کلاسهای بازی شروع میشه. خیلی خوشحالم که آقای سلطانی هم پیگیر کلاسهای ما هستند و میگن چرا شروع نکردید هنوز و خانم دادبه هم سراغشون رو میگیرن. این به من انرژی میده که از هدفم که اجرای نظرات این دو استاد بزرگوار هست منحرف نشدم. برای این دوره با نغمه فکر کردیم که یک کار اضافه تر هم بکنیم. یعنی اینکه ماهیگیری هم به مادرها یاد بدهیم. دو جلسه آموزش "نقش بازی در رشد کودک متعادل" داریم که یاد میدهیم چطور باید به بازی نگاه کرد و اثرات بازی چیست و مشخصات بازیه درست و توانمندساز با بچه ها چیه و مشخصات بازیهای مخرب کدومه. اسباب بازیهای مفید رو هم معرفی می کنیم. اینطوری حتی اگر کسی نتونه کلاسهای بازی ما رو بیاد میتونه خودش بازیهای درستی رو با بچه اش انجام بده و حتی اطرافیانش رو هم آگاه کنه. حتی شاید خانوادگی دور هم جمع شوند و کلاس بازی تشکیل بدهند. من خودم با مطالب این کلاس خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد شگفت زده شدم و برای همین این کلاس رو پیش نیاز کلاسهای بازی قرار دادیم. یکنفر هم اگر بدونه خودش یک قدمه. حالا دارم فکر میکنم شاید مطالب کلاس رو مکتوب هم کردیم و به کسانی که شهرستان هستند و دسترسی ندارند دادیم.
نکته دیگه که میخواستم بگم اینه که ترم جدید کلاسهای خانم دادبه در موسسه ماد هم داره ثبت نام میشه. اگر تهران هستید کلاسهای خودشناسی و چهل کلید رفتار با کودک رو از دست ندهید. حیفه ها. از من گفتن. اگر چند وقت دیگه برنامه هاشون تغییر کرد و مثلا مثل آقای سلطانی کلاس نداشتند دلتون میسوزه اونوقت. شماره تلفن موسسه ماد هست: 44440965 و محلش هم پونک هست. آوند رو هم که دیگه میدونید: شریعتی ظفر هست با شماره 22266912 مامان غزل عزیزم، رامونا جان من جواب شما رو دادم تو وبلاگتون. ولی بازهم اینجا بگم من تو اون محدوده ای که شما گفته بودید "رویان" رو میشناسم که از بقیه جاها بهتره.
دوستهای گلم که دنبال سی دی های آقای سلطانی هستید. برای تهیه اونها هم میتونید با 2 شماره زیر تماس بگیرید: 09199035260 و 66437303 روزهای زوج ساعت لیستش هم اینها هست:
من مادر باردار رو اکیدا به همه کسانی که میخواهند بچه دار شوند توصیه میکنم. خیلی عالیه. امیدوارم که چیزی رو از قلم ننداخته باشم. برای من هم لطفا دعا کنید بتونم بهترین تصمیم رو بگیرم. [ ۱۳٩۱/۳/۱ ] [ ٩:۱٤ ق.ظ ] [ آزاده پیرهیار ]
[ نظرات () ]
دیروز از آوند با من تماس گرفتند که یک جلسه داریم با چندتایی از خانواده ها و خانم موفقیان راجع به کنجکاویهای این چند نفر با ما صحبت می کنند. بعد از جلسه داشتم فکر میکردم که واقعا اگر این چیزها رو نمیدونستم برخوردم چی بود؟ چقدر این اطلاعات بهم کمک کرده که هم آرامش داشته باشم و هم بدونم برخورد درست چیه و تا حدودی اون رو اجرا کنم. خب خوبه که من از 2.5 سالگی محمدعلی وارد این داستانها شدم و تو کلاسهای زیادی شرکت کردم و مطالب زیادی گوش دادم و خوندم ولی همچنان حسرت اینکه کاش در دوران قبل از بارداری و یا حداقل بارداری اطلاعات کافی داشتم رو دارم. موقعی که محمدعلی نوزاد بود و یکبار خیلی بیقراری میکرد و ما هم دست و پامون رو گم کرده بودیم مادرشوهرم بهم گفت از پای درس و کتاب بلند شدید و بچه داری بلد نیستید. الآن میدونم که راست میگفت بنده خدا. کاش به اندازه ماشین برای بچه ها ارزش قائل بودیم و بدون گواهینامه سراغشون نمی رفتیم. دلیل ایجاد کلوپ مادران و گروهمون هم همین بوده. یکجور احساس مسئولیت که اقلا چند نفر دیگه مثل من حسرت نخورند. بحث بازی با بچه ها خیلی خیلی خیلی مهمه. چون دنیای بچه بازیه. با بازی درست و ایجاد فضای مناسب میشه یک بچه رو خلاق و با عزت نفس و با اعتماد بفس و شاد بار آورد و بالعکس با بازی نا مناسب میشه اون رو سرکوب کرد و تمام اعتماد بنفس و عزت نفسش رو از بین برد. به همین سادگی و به همین بدمزگی. شاید ایجاد یک فضای خانه بازی بتونه بیزینس خیلی بهتری باشه تا گذاشتن کلاس نقش بازی در رشد کودک متعادل ولی من ترجیح میدم ماهیگیری رو یاد مادرها بدم و اصول بازیهای درست و توانمندساز رو بجای اسباب بازی. مطمئنم که اکثر شما مثل من حدود یکسالگی کودکتون براش حلقه هوش رو خریدید ولی نمیدونم چند نفرتون میدونستید که با حلقه هوش بچه میتونه 101 بازی بکنه!!!!!!!!!!! من که نمیدونستم خودم. امیدوارم که خدا یاریمون کنه تا بتونیم حداقل چند نفر رو آگاه کنیم. [ ۱۳٩۱/٢/۱٩ ] [ ۳:٤۸ ب.ظ ] [ آزاده پیرهیار ]
[ نظرات () ]
گیس گلابتون نازنینم کتابی به من معرفی کرده بود به نام خوردن ، نیایش ، مهرورزی . مدتهاست که مشغول خواندن این کتابم . از آن دست کتابها نیست که مثل رمان آنا کارنینا بنشینی یک نفس در طول 2 روز بخوانیاش و تکلیفت با قهرمان داستان روشن شود . باید نوشید این کتاب را . جرعه جرعه و با آرامش . مزهمزهاش کنی و طعمش را مثل شکلات حس کنی ...
در قسمتی از این کتاب ، نویسنده داستان به شدت مستاصل و خسته است . یک دعوای حقوقی طاقت فرسا با همسر سابقش دارد که تمام انرژی و توانش را تحلیل برده است . در سفری که به مناسبت معرفی یکی از کتابهایش به ایالت دیگری دارد با دوست شاد و بی خیالش همسفر می شود . بعد از اینکه یک دل سیر برای همسفرش غرغر می کند و از زمین و زمان می نالد و از همان حرفهای خودمان که خدا هم من را فراموش کرده و دائم بد می آورم و ..... دوستش پیشنهاد می دهد دادخواستی برای خدا بنویسد . مشکلش را توضیح دهد و مستنداتش را برای خدا رو کند . دلائلی را که به مناسبت آنها فکر می کند حق با اوست را کامل بنویسد و در آخر درخواست خود از خدا را به طور واضح بیان کند .
او نامه را می نویسد و دوستش به عنوان اولین شاهد پای این ورقه را امضا می کند . البته همانطور که دارد رانندگی می کند و سیگاری هم گوشه لبش است با خنده می گوید که آن را در خیالش امضا کرده است و بعد از او می خواهد در خیالش نام تمام کسانی را که فکر می کند پای این ورقه را امضا می کنند ببرد و از آنها بخواهد که از درخواستش نزد پروردگار حمایت کنند . معتقد است با این کار تمام انرژی مثبت آنان را جهت برآورده شدن آرزویش جمع می کند .
نویسنده داستان شروع می کند به ردیف کردن اسمها : پدر و مادرم ، خواهرم ، همسایه ام ، عمه ام ، دختر دائی ام و همسرش ، معلم دوران دبیرستانم .......
صدها امضا برای دادخواستش ردیف می کند و حتی از روح درگذشتگانش هم کمک می گیرد .
پس از ساعتی که از تقدیم خیالی دادخواستش با صدها امضا به پروردگار می گذرد ، تلفنش زنگ می زند . وکیلش است که با هیجان خبر می دهد همسر سابقش برگه رضایت را امضا کرده است ......
____________________________________________________________________
پروردگار عزیز ، لطفا خودی نشان بده . دوست ما دوران بسیار سخت و بدی را پشت سر گذاشته است و به تازگی به آرامش رسیده است . و حالا مادرش بیمار شده و تمام شادی و آرامشش بابت فرزندی که تو عطایش کرده ای به باد رفته است .
منتظر امضاهای شما هستم . اگر هم دوست داشتید لینک این درخواست را در وبتان قرار دهید تا به این ترتیب انرژیهای مثبت بیشتری را جذب کنیم .
نقل از وبلاگ نازنین عزیزم http://undermyskin.persianblog.ir/
[ ۱۳٩۱/٢/۱٧ ] [ ۳:٠٥ ب.ظ ] [ آزاده پیرهیار ]
[ نظرات () ]
چهارشنبه رفتیم مفید و کلی هم خودمون رو آماده کرده بودیم که بگیم ما چقدر شما رو میپسندیم و هرچی شما بگید درسته و از این حرفها. گفتند محمدعلی رو ببرید طبقه دوم و خودتون برگردید. 10 دقیقه بعد هم محمدعلی اومد پایین و گفت بهم گفتند تموم شد. گفتیم چیکار کردی؟ گفت که لباس ببر پوشیدم و با دوتا بچه دیگه ببر و خرگوش بازی کردیم. به ما هم گفتند برید و هفته دیگه جواب میدهیم که نتیجه چی شده. خلاصه که امروز دو بار من تماس گرفتم و نهایتا فرمودند که دوشنبه برای ثبت نام بیایید. خداییش ولی پروژه ای بودها. من کلا 3 تا مدرسه رفتم و تقریبا از اول میدونستم که چی میخوام ولی تو این مدت فکرم بدجوری مشغول بود. امشب از این جهت یک خواب راحت میتونم بکنم البته اگه جهتهای دیگه بزارن!!! عزیزانی که راجع به مفید پرسیده بودند باید بگم که من اینها رو میدونم:
باید برم دنبال محمدعلی. بقیه اش را بعدا مینویسم. [ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ] [ ۳:٥۱ ب.ظ ] [ آزاده پیرهیار ]
[ نظرات () ]
سلام اینقدر این روزها ذهنم شلوغ پلوغه که حد نداره. البته خوبم یا بهتر بگم که خیلی خوبم. دلم میخواد که خیلی خوب باشم. هفته پیش ما رفتیم صالحین. من برخوردهاشون رو خیلی دوست داشتم و بنظرم آقای مجید اسدی مدیر مجتمع انسان آگاه و دلسوزی بود و عقایدش نسبت به کودکان را میپسندم. جو مدرسه اصلا مذهبی نبود و کاملا آزاد بود. حالا ما دودل شده بودیم بین ادب و صالحین که کدام را انتخاب کنیم و یا صبر کنیم تا 21 اردیبهشت و ببینیم پارسا چی میشه. روز جمعه استخاره کردیم برای ادب و صالحین و جای شما خالی هردو "خیلی بد" اومد. ما رو میگی همچین شدیم مثل بستنی آب شده. حالا استخاره مفید چی اومده بود؟ "اگر انجام ندید پشیمون میشید" همچین گیجی ویجی شده بودیم که بیا و ببین. در همین راستا صبح شنبه محمدعلی رو که گذاشتیم آوند، راهمون رو کج کردیم و رفتیم مفید. خلاصه کلی با سلام و صلوات براشون گفتیم که ما میخواهیم بچمون رو بیاریم اینجا. و خداییش اینقدر جوّش خوب بود، اینقدر بچه ها خوشحال و گوگولی مگولی بودند. همه آقایون اعم از معاون و مربی و دفتردار و اینها عمو بودند بجای آقا. من که دوست داشتم همونجا بمونم دیگه نیام مپنا. ولی بهمون گفتند که برید و تماس بگیرید که اگر امکان داشته باشه یک جلسه دیگه برای مصاحبه مجدد تعیین کنیم. عصر هم که زنگ زدم گفتند چهارشنبه ساعت 3 بیاید برای مصاحبه. حالا همتون فردا دعا بفرمایید لطفا. مفید خیلی به چیزی که من دوست دارم نزدیکه. ساعت 8.5 تا 11.5. همه اش هم در حال بازی. یعنی بچه حال میکنه اساسی. همه چیز هم یاد میگیره. والله فکر نمیکنم بچم عقب مونده بشه اگه کلی کامپیوتر و موسیقی و شطرنج و ... رو تا 10 سالگی بلد نباشه. اگر یادگیری رو یادگرفته باشه و سلولهای مغزش فعال شده باشه و همه چیز رو با بازی و تجربه آموخته باشه میتونه انتخاب کنه که چی رو دوست داره و چی رو دوست نداره و بعد هم انتخاب کنه و حرفه ای بره دنبالش. میخوام براش فضا سازی کنم تا با لذت رشد کنه و تشخیص بده نه اینکه مغزش رو پر بکنم . قد هیچکسی با کشیدن بزور بلند نمیشه. من محمدعلی رو همینطوری که هست دوست دارم و بهش افتخار میکنم حتی اگر فرانسه بلد نباشه و nتا سوره قرآن رو حفظ نباشه. روز شنبه 30 اردیبهشت هم یک جلسه آموزشی "چگونه فرزند را برای ورود به مدرسه آماده کنیم و مشخصات مدرسه خوب" تو خونه ما برگزار میشه اگر دوست داشتید خوشحال میشیم که کمکی کرده باشیم برای تصمیمهای بهتر. اطلاعات بیشتر رو تو سایت http://b-meslebazi.ir/ ببینید. [ ۱۳٩۱/٢/۱٢ ] [ ۱۱:۱٢ ق.ظ ] [ آزاده پیرهیار ]
[ نظرات () ]
از ادب برامون اس ام اس اومد که پسرمون پذیرفته شده و حالا باید یکشنبه بریم برای جلسه عمومی. سه شنبه هم باید بریم صالحین. 21 اردیبهشت هم پارسا. دیگه به یاری خدا یکی از این سه تا رو انتخاب میکنیم. ادب هم سیستمش براساس بازی هست و محیط پیش دبستان هم از دبستان جداست. درضمن مربیهای پیش دبستانیش هم خانم هستند و تو کادر دبستانشون هم خانم دارند. محمدعلی هم خودش خوشش اومده بود. حالا دیگه باید ببینیم که قسمت چی میشه و چی پیش میاد. تا آخر اردیبهشت دیگه تکلیفمون روشن شده. راستش رو بگم من از سال 89 به مفید فکر میکردم. با سرچ مونته سوری هم اون موقع بهش رسیده بودم. یادمه نوشته بود دوره مربی مونته سوری برگزار میکنن. بعد سایتش رو دیدم و اسم خانه بازی برای مدرسه اش برام خیلی خوشایند بود و همیشه فکر میکردم که محمدعلی میره اونجا. ولی وقتی گفتند پذیرفته نشدید فهمیدم که حتما حکمتی داشته. برای خودم بسیار بسیار جالب بود که بهم نریختم و اعصابم خرد نشد. خیلی راحت با این قضیه کنار اومدم. خب این همه مدرسه خوب دیگه. حالا تو این مجموعه کهکشان در کهکشان در کهکشان من دنیام بشه به کوچیکی انتخاب مدرسه اون هم پیش دبستان و بشینم غصه بخورم. "هر دمی که بیهوده بگذرد گناهی است نابخشودنی" این عبارتیه که هر غروب با خودم تکرار میکنم و خیلی بهم کمک میکنه که تو مشکلات و ناراحتیها گیر نکنم. مطمئنم که خداوند بهترینها رو سر راهمون قرار میده و فقط باید یقین داشته باشیم. خوشحالم که بیماری تأییدخواهیم رو دارم درمان میکنم. امیدوارم اثر خوبی هم روی محمدعلی داشته باشه.
[ ۱۳٩۱/٢/٤ ] [ ۳:۳۳ ب.ظ ] [ آزاده پیرهیار ]
[ نظرات () ]
کارم دراومده اساسی. از صبح تا شب دارم دنبال مدرسه میگردم.84 صفحه و 54 صفحه و چند صفحه دیگه تو نی نی سایت فقط بحثها رو خوندم. کلی سایتهای مدرسه ها رو زیر و رو کردم. جهت تنویر افکار عمومی و جلوگیری از برخی افکار باید ه اطلاع برسونم که مدرسه مفید ما رو رد کرد. به همین راحتی و به همین بدمزگی. خیلی خونسرد پای تلفن گفتند که شما پذیرفته نشدید و در پاسخ به اینکه میتونم بدونم چرا فرمودند ارزیابی داخلی خودمون بوده و به شما نمیگیم. انگار که من دارم نظرشون رو راجع به رنگ موی خانم کلینتون میپرسم. روزی که برای معارفه مدرسه رفته بودیم تو جلسه گفته بودند که مدرسه نمونه جامعه است و ما انتخاب نداریم یعنی همه جوره رو میپذیریم و اینها. خب ما هم ساده باورمان شد. روزی که باید میرفتیم برای مصاحبه، محمدعلی رو که از آوند تحویل گرفتیم مربی مهربون لطف کرده بودند و صورتش رو گریم کرده بودند. درنتیجه پسر ما شده بود بتمن. البته واضحه که اجازه نداد صورتش رو بشوییم. اینها هم که گفته بودند ما همه رو میپذیریم و با اولیا جلسه راجع به بن10 داشتیم و ال و بل. گفتیم همینجوری بریم دیگه. هرچی هم ازمون پرسیدند صادقانه صادقانه صادقانه (شما معنیش رو خودتون بفهمید) جواب دادیم. مثلا گفتند چجوری تنبیهش میکنید گفتیم یکبار که رفته بودیم فلان جا و آقا کف دستشویی عمومی دراز کشیده بودند سرش داد زدیم. گفتند بیماری خاصی نداره. گفتیم یکبار خروسک شده بود و داشت خفه میشد و ..... . القصه نتیجه اش این شد که رد شدیم. حالا نمیدونیم بخاطر قیافه بتمن بود یا جوابهای صادقانه ما. ولی مدرسه خوبی بود خداییش. یعنی مدرسه نبود و من همینش رو دوست داشتم. ادامه مهد بود. همه جا رنگی (البته بعضی جاها بدرنگ) بود و زمینها موکت بود و بچه ها کفششان را در می آوردند و بجای کلاس پاتوق ریاضی و دیکته و ... داشتند با یکعالمه کارگاه و آزمایشگاه و اینها. به هرکی هم گفتیم رد شدیم گفتند وا؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه میشه شما رو رد کنند. و ما یک کمی بهمون برخورد که مگه چمونه که نمیشه ردمون کنند!!!!!! حالا البته امیدواریم که همه جا ردمون نکنند. فعلا رفتیم ادب تست دادیم و سه شنبه هم باید بریم صالحین. از روابط عمومی ادب پرسیدم که کی بهمون جواب میدید گفتند معلوم نیست و من رو کلا از ابهام درآوردند. برای تست هم مادرها را گذاشتند توی یک اتاق و دست بچه ها رو گرفتند بردند. بعد که اومدند به محمدعلی گفتم چی پرسیدند که ایشان جواب دادند یک سوالهایی پرسیدند و من همه رو درست جواب دادم. بعد هم گفتند که توپها رو بندازیم تو بسکتبال که من همه رو درست نشونه گرفتم و همه افتادند زیر بسکتبال. و من از این جواب دقیق پسرک به وجد آمدم و تا خود خانه بحالت سماع آمدم. برای روشن شدن تکلیفمان دعا بفرمایید لطفا. [ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ٤:٠٥ ب.ظ ] [ آزاده پیرهیار ]
[ نظرات () ]
دارم پوست میندازم. دارم پیله ام رو میشکافم که بیرون بیام. کار راحتی نیست. کم هم درد داره. اما پر انرژی و امیدوارانه است. دیگه مطمئنم که دارم از مپنا خداحافظی میکنم. میام بیرون و به کار و زندگی خودم میرسم. کار کودک و کار برای کودکان. موجودات نازنینی که عاشقشون هستم. خرداد ماه برنامه های جدیمون شروع میشه. برنامه اش رو تو سایت میزارم حتما. کلاسهای خیلی خوبی برای مادرها خواهیم داشت و برنامه های بازی برای بچه ها. احساس میکنم این مدت زیادی مردونه زندگی کردم. میدونی مردونه زندگی کردن خوبه ولی برای مردها. مردونه زندگی کردن باعث میشه که خیلی چیزها رو از دست بدی و خیلی لذتها رو نچشی. استقلال داشتن و از نظر مالی وابسته نبودن فرق داره با مردونه زندگی کردن. اینکه از صبح زود تا حداقل 5 و 6 بعد از ظهر بیرون خونه باشی و هر روز و هر روز این تکرار بشه. هر چقدر هم مردونه زندگی کنی بازهم زن خونه ای و مادر با تمام مسئولیتهاش. هرچند که نتونی همه اش رو به خوبی انجام بدی ولی عذاب وجدانش هیچوقت رهات نمیکنه. هرچقدر هم تو کار مردونه ات موفق باشی بازهم تو هستی که باید به امورات بچه رسیدگی کنی. چرا؟ چون قانون طبیعته. هیچ مردی باردار نمیشه و بچه بدنیا نمیاره. هم پسر و هم دختر از وجود تو شکل میگیرن پس مسئولیت سنگینی داری. نخواه که با قوانین طبیعت بجنگی چون که در آخر حتما بازنده ای. قوانین را بپذیر و لذت ببر. موفق بودن با خوشبخت بودن فرق داره. میشه هر دوش را داشت ولی همیشه موفقیت، خوشبختی نمیاره. خوشبختی یعنی اینکه شب که میخواهی بخوابی بتونی با لبخند از روز گذشته یاد کنی و به خواب بری و صبح که بیدار میشی با لبخند به روز تازه سلام کنی. این چیزیه که دنبال میکنم. شاید هم اون اونقدر من رو دنبال کرد که گرفتم. این روزها خوشحالم و امیدوار اینها چیزهایی هست که من بهش رسیده ام. اصلا قانون صادر نمیکنم و به همه زنها بسطش نمیدم. من نظریه پرداز امور زنان نیستم ولی برای زندگی خودم نظریه دارم. و ممنونم از تمام مشاوران و اساتیدی که کمکم کردند برای رسیدن به این نقطه. راجع به سوالاتی هم که دوستان عزیز پرسیده بودند معذرت میخوام که پاسخ دادن اینقدر طول کشید ولی من حتما باید جوابها رو با مشاور چک میکردم و به خودم اجازه نمیدم بدون تایید اونها جواب بدم.
از تمام دوستانی که این مدت با کامنتها و تماسهای محبت آمیزشان من رو امیدوار کردند بسیار سپاسگزارم. * مدرسه عشق [ ۱۳٩۱/۱/٢۸ ] [ ۱۱:٠٥ ق.ظ ] [ آزاده پیرهیار ]
[ نظرات () ]
سلام دوستهای عزیزم امیدوارم که سال جدید رو عالی شروع کرده باشید. برای ما هم خیلی خوب شروع شد. تا آخرین ساعات سال 90 داشتیم بدو بدو میکردیم و حتی فرصت نشد سفره هفت سین بندازیم. تمام عید رو تهران بودیم. عید دیدنی از هر سال کمتر رفتیم و درنتیجه کمتر از همیشه هم مهمان داشتیم. هفته دوم حمیدرضا سرکار بود و من و محمدعلی خونه. ولی بسیار آرامش داشتیم. بسیار شاد بودیم و کمتر از همه سالهای گذشته از هم دلخور شدیم و این برای من موفقیت بزرگی بود. فرصت کردم کتاب "کودک، انسان، خانواده" را بخونم که عالی بود و به همه مادرها توصیه میکنم که بخونن. یکبار پیش خانم دادبه رفتم و کمی هم سی دی آقای سلطانی نگاه کردم. در کل سال خوبی رو شروع کردیم. هرچند هردو (من و حمیدرضا) خسته هستیم و کارها و فکر و خیال رستوران شیلا دولت خیلی ازمون انرژی میگیره ولی خدا رو شکر سعی میکنیم که اوضاع تحت کنترل باشه. امروز هم بالاخره طلسم شکسته شد و من میزبان آوند بودم. یکعالمه بچه گل و پر انرژی و خوردنی اومدند خونمون همراه با مربیهای بسیار گلشون که واقعا رفتارهاشون با بچه ها عالیه. روز خوبی بود و کلی خوش گذشت. هفته گذشته هم کلا دنبال پیدا کردن مدرسه و پیش ثبت نام و اینها بودم . پنجشنبه جلسه پارسا و مفید رو رفتیم و چهارشنبه باید بریم مفید برای مصاحبه. دوستان بیایید تجاربمان در رابطه با مدارس رو با هم تقسیم کنیم تا نتایج بهتری بگیریم. فرزانه عزیز سلام. بنظر من توی این مرحله سی دی های مادر باردار آقای سلطانی خیلی خیلی واجبه که استفاده کنی. اگر خواستی میتونیم با هم هماهنگ کنیم که بدستت برسه. امیدوارم که سالم و شاد و خوش باشی. [ ۱۳٩۱/۱/۱٦ ] [ ٤:٠٤ ب.ظ ] [ آزاده پیرهیار ]
[ نظرات () ]
سال 90 هم دیگه داره به پایان میرسه و سالی دیگه شروع میشه. امیدوارم که سال 91 برای همگی سالی جدید همراه با کارهای جدید، خلق و خوهای جدید، فکرهای جدید و ... باشه. امیدوارم همراه با طبیعت ما هم نو و پاکسازی شویم و این پاک شدن را جشن بگیریم. امیدوارم که سال 91، ناهنجاریهای بسیار بسیار کمتری نسبت به سال 90 داشته باشیم و قدمهایی به ذات مقدسمان و اصل انسان بودنمان با تمام خصوصیاتش برداریم. امیدوارم در سال 91 هر روزمان بهتر از روز قبل باشد. همانطور که زمین روی مدار جدیدی به دور خوشید میگردد ما هم زندگی جدیدی را در سال نو شروع کنیم. دو روز خیلی تلگرافی سفری به مشهد داشتیم یاد تمام دوستان وبلاگی بودم. یاد تمام دوستانی که باردارند مثل ملودی، ارکیده و افسانه عزیز، کسانی که گرفتاری دارن مثل عسل، نازنین و صحرای عزیز و تمام دوستان دیگرم که اونجا اسم آوردم و اینجا دیگه خیلی طولانی میشه. سالی پر از آرامش، امنیت، بندگی، سلامتی و تندرستی، موفقیت و رسیدن به خواسته ها برایتان آرزومندم جهد را بسیار کن، عمر اندکی ست کار را نیکو گزین، فرصت یکی ست کاردانان چون رفو آموختند پاره های وقت برهم دوختند
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ] [ ۳:۳٤ ب.ظ ] [ آزاده پیرهیار ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |