Lilypie Kids Birthday tickers روزهای من و عزیزانم

روزهای من و عزیزانم
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

شرکت محترم ....

بدین وسیله گواهی میشود خانم آزاده پیره‌یار بعلت وجدان درد حاد نیاز به n روز مرخصی استعلاجی دارند.

 

امضاء: پزشک آرزوها

[ ۱۳۸٩/۸/٢۳ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ آزاده پیره‌یار ]

باوجود تمام غرغرهای راننده آژانس که باید نیم ساعت زودتر ماشین رو رزرو میکردید و الآن اوج ترافیکه، یک ساعت زودتر رسیده بودم فرودگاه. طبق معمول همیشه بعد از گرفتن کارت پرواز جلوی کتاب‌فروشی بودم. اول کتاب‌های کودکانش رو نگاه کردم. سرم تیر کشید. یک کتاب رنگ‌آمیزی کودکان با عنوان آشنایی با وسایل جنگی. داخل کتاب هم پر بود از تفنگ و نارنجک و تانک و ... . شماره انتشارات رو یادداشت کردم که باهاشون تماس بگیرم و بهشون اعتراض کنم که این کتاب شما ناقض تمام اصول پرورش کودک براساس صلحه و آیا واقعا چیز بهتر دیگری پیدا نکردید برای آموزش رنگ‌آمیزی. بعد هم سی‌دی‌های کودکان رو چک کردم که چیزی گیرم نیومد.

دیگه نوبت انتخابی برای خودم بود. اسم کتاب جلبم کرد: "کارهای احمقانه والدین که زندگی بچه‌ها را خراب می‌کند" نوشته: دکتر لورا شلزینگر

تمام وقت آزادم درطول مأموریت به خوندنش گذشت. متأسفانه ترجه‌اش تعریفی نداشت و بعضی جملات رو باید چندبار میخوندم تا موضوع رو بفهمم. مطالب اینقدر بنظرم مهم میومد که یک مداد گرفتم دستم و زیر جملات کلیدی خط کشیدم.

  • هرکاری که بکنید که به بچه‌های خود آسب برسانید باعث میشود که بچه‌ای باشکیبایی کمتر، بیرحم، بدون اخلاق و بدون داشتن کنترل نفس تربیت کنید. درصورتیکه بچه‌ شما تحریک شود به احتمال زیاد او به بچه‌های دیگر (مثلاً بچه من) آسیب خواهد رساند. بعنوان یک شهروند و یک انسان شما چیزی را به من بدهکار هستید. نه بدلیل اینکه بدون احساس مسئولیت بچه‌ای را در دنیا رها میکنید، بلکه به این علت که او بدلیل اینکه شما اورا ترک کرده‌اید مبارز میطلبد.
  • خانواداه یکی از اشکال زندگی نیست.میدان جنگ نیست که در آن حقوق افراد نادیده گرفته شود و مجموعه‌ای از محاسبات سود و زیان نیست. نوعی تعهد و التزام است که جایگزین مناسبی برای آن وجود ندارد. در جایی که چنین تعهدی وجود نداشته باشد نباید کودکی وارد دنیا شود.
  • هرکس کمی عقل داشته باشد میداند بهترین چیز برای بچه‌ها این است که والدین همواره در دسترس باشند و به آنها توجه کرده و علاقه نشان دهند.
  • این حقیقت که بچه‌ها انتظار ندارند وقت بیشتری با والدین باشند لزوماً به این معنی نیست که همه توجهی را که به آن نیاز دارند دریافت میکنند. بلکه به این معنی است که بچه‌های ما مجبور شده اند سرانجام حقیقت تلخی را بپذیرند.
  • هیچ آزمونی نمیتواند مقدار احساس کمبود یک بچه را که از تعامل روزانه و همیشگی با والدین خود محروم شده است اندازه‌گیری کند.

جملات بالا (با اندک تغییری در ترجمه بعضی جملات) قسمتهایی از متن کتاب بودند. هنوز خواندنش را تمام نکرده‌ام، وقتی تمام شد مفصلتر راجع بهش مینویسم. تا الآن نتیجه‌ای که گرفتم اینه: باید راه‌هایی برای کار در خانه مادران پیدا شود تا همزمان با استفاده از دانش و مهارت‌های خود بیشتر درکنار فرزندان خود باشند. این بحث‌های حضور باکیفیت‌تر و مفیدتر بهتر از حضور بیشتر است (اعتقاد قبلی خودم تا حالا) یکجور گول زدن خودم بوده است.

[ ۱۳۸٩/۸/٢٢ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آزاده پیره‌یار ]

محمدعلی: مامان خیلی دوستت دارم.

من:قلبماچبغلقلبماچبغلقلبماچبغلمن هم همینطور عزیزم. من هم خیلی دوستت دارم.قلبماچبغلقلبماچبغل

محمدعلی: شوخی کردم مامان. الکی گفتم. دوستت ندارم.نیشخندشیطان

من: دل شکستهناراحتعصبانیابله

 

[ ۱۳۸٩/۸/۱٥ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آزاده پیره‌یار ]

حالا که خونه رو تحویل گرفتیم و باید بدویم دنبال کارهای بازسازیش، من و حمیدرضا جفتی سرما خوردیم شدید و نمیتونیم بدویم اینور اونور. یک بساطی هم برای خونه مادرشوهرم درست کردیم که همین روزها خودش کامیون میگیره مارو جمع میکنه میفرسته بیرون. حداقل تا چندماه هم دلش برای ریخت ما تنگ نمیشه. فکر کنم این 3 ماه باعث شد از این ببعد تا من رو میبینه یاد کمد آقای گوفی و ژولی پولی بیفته. تا حالا هم لابد کلی به خودش گفته که چرا قبل از عروسی بیشتر چشمش رو باز نکرده بوده و این چه زن شلخته ایه که نصیب پسرش شده. خلاصه که دیگه پشیمونی سودی نداره، پس بنفعهشه که از این فکرها نکنه. (آیکون عروس از خودراضی) تازه گل بود به سبزه نیز آراسته شد. صبح تخم مرغی که گذاشته بودم برای محمدعلی آب پز بشه سوخت و یک بوی گندی آشپزخونه رو برداشت که نگو. تازه اونهم تخم مرغهای خونه. با این اوصاف اصلاً فکر کنم امروز که برگردیم مادرشوهرم ساکش رو برداشته باشه و فرار کرده باشه. فردا اخبار میگه زنی با جنگ نرم مادرشوهرش رو از خانه اش فراری داد.

[ ۱۳۸٩/۸/۱٢ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ آزاده پیره‌یار ]

دیروز رفته بودیم مطب دکتر برای نوبت دوم واکسن آنفولانزا. منشی کارت شماره پرونده رو داد دست محمدعلی. میخواستم ازش بگیرم بهش میگم بده ببینم روش چی نوشته. میگه روش نوشته محمدعلی عزیزم قربونت برم.از خود راضی

گفتنی است نامبرده درموقع واکسن نه تنها هیچ گریه و اعتراضی نکردند بلکه فرمودند کمی قلقلکم میاد. البته این که مادرشان از ابتدا گفته بود که داریم میریم واکسن بزنیم و احتمالاً کمی درد داره نقش مهمی در رفتار پسرک داشت.چشمک

[ ۱۳۸٩/۸/٥ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ آزاده پیره‌یار ]

رفتم پیش مدیر عزیز راجع به کارانه‌ام صحبت کنم، حال محمدعلی رو می‌پرسه بعد میگه خانم پیره‌یار اسم دومی رو بذار امیرمحمد.تعجب

[ ۱۳۸٩/۸/۳ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ آزاده پیره‌یار ]

فردا باید بریم محضر برای خونه. حمیدرضا دلش برای پاس شدن چکها شور میزنه و من قول دادم که جورش میکنم و نگران نباشه. باز دوباره دلم برای قسمت زنانه وجودم تنگ میشه. مثل چهارشنبه که داشتم تو سایت مثل بز کوهی با کفشهای ۴ شماره بزرگتر از پام درحالیکه شباهت کاملی به دلقکها داشتم از روی خاک و ترنچ و لوله و ... بالا و پایین میرفتم و خانم مهندس شنیدن از بقیه هیچ کمکی به رفع دلتنگی برای قسمت زنانه وجودم نبود.همون قسمتی که خیلی وقته گمش کردم. همونی که دوست داره یکموقعهایی فقط نازش رو بکشند. بجای اینکه بهش بگن چقدر پول تو حسابت داری بهش بگن چقدر پول لازم داری. بگن کی کارت تو خیاطی و آرایشگاه تموم میشه که بیام دنبالت. خیلی گم شده فکر نکنم همش رو پیدا کنم هیچوقت. ولی موقع اسباب‌کشی سعی میکنم هرچی میتونم ازش پیدا کنم. میخوام خونه جدید قسمت زنانه‌اش زنده باشه. موفق خواهم شد که نجاتش بدم.

دیشب بدنبال راهی بودم که محمدعلی رو ساکت کنم. میخواست کنار مامانم باشه و امکانش نبود و همچین گریه میکرد که انگار من و باباش دزدیدیمش. شروع کردم قصه‌های بچگیهاش رو تعریف کردن. تمام چیزهایی که اونزمان بسیار اذیتم کرده بود مثل وزن نگرفتنش، پیدا نشدن شیرخشک موردنظر و یبوست شدیدش رو با زبان طنز تعریف کردم. اونقدر خوشش اومده بود و قهقهه میزد که مجبور شدم تا برسیم خونه مرتب تکرارشون کنم. برای خودم هم خیلی جالب بود که چیزهایی که روزگاری فقط باعث اشک و آه من بود الآن شده باعث خندمون. شاید اگر اونروزها این رو میدونستم هیچوقت تا این حد خودم رو زجر نداده بودم.

 

[ ۱۳۸٩/۸/۱ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آزاده پیره‌یار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

متولد 6 دی 56 تهران هستم. مهندسی صنایع را در شریف گذرانده‌ام. در حال حاضر اول مادرم, دوم همسرم, سوم کارشناس ارشد برنامه‌ریزی , چهارم امیدوارم خودم با علایقی که دارم و اهدافی که دنبال می کنم.
صفحات اختصاصی
RSS Feed