فقط کافیه سرتو بگردونی تا محمدعلی بالای دراور باشه. دیشب مجبور شدیم هر چیزی که روی دراور بود مانند آیینه و شمعدان رو جمع کنیم. فکر میکنم تا تبدیل خونه به مسجد مدت زمان زیادی نمونده. یکبار هم از توی تختش رفته بود بالای محل تعویضش. خدا بهش رحم کنه. از صبح تا حالا همش دلم شور میزنه.

از شرکت زنگ زدم خونه برای اولین بار گوشی رو برداشته میگه سلام. آنقدر هیجانی شده بودم که نزدیک بود گریه‌ام بگیره. کلی قربون صدقه‌اش رفتم. به مامان بزرگش میگه دارم با مامانی حرف میزنم.ماچ خب دیگه پسرکم بزرگ شدهچشمک

از روز یکشنبه یک کلاسی برامون گذاشته‌اند به نام گزارش نویسی. استادش دکتر سعید پرویزی هستش. برخلاف اسمش بدلیل اینکه استادش دکترای تاریخ داره و کلی اطلاعات زبانشناسی داره و کلی اشعار مولانا و حافظ و فردوسی و ... تا فروغ و شاملو و ... حفظه خوش میگذره. یکخورده هم گزارش نویسی ان‌شاءالله یاد میگیریم.نیشخند