وقتی بچت از چهار شنبه تا همین الآن مریضه و حالش اصلا خوب نیست، وقتی امروز بردیش دکتر و بعد داروخانه و بعد رسوندیش خونه مامانت و ساعت ١١.۵ رسیدی سر کار، وقتی از صبح که بیدار شدی احساس کردی حسابی مثل پسرت مریض شدی و صدات درنمیاد و چشمات حسابی منگولتینا شده، وقتی ساعت 2.5 یک کپسول  آزیترومایسین خوردی و یک ابر بالای سرت دراومده که توش یک اتاق خالی و ساکت و یک بالش و پتوهه، اونوقت چی میشه؟ هیچی منشی مدیر بزرگ زنگ میزنه که ساعت 4.5 دفتر مدیرعامل جلسه بودجه است و مدیر بزگ گفتن شما هم حتما بیاین.گریه

امروز توی راه شرکت داشتم فکر میکردم که الآن که برم شرکت باز یک دقیقه اقلا میشینم و آرامش پیدا میکنم بعد از اینهمه بدوبدو. بعد یکدفعه اینقدر دلم برای مامانم سوخت که پسرک مریض رو گذاشتم پیشش و اومدم شرکت. خداییش مامانم خیلی گناه داره. نمیونم بنده خدا، به چه درجه‌ای باید برسه که یک همچین بچه‌ای (خودم) رو برای امتحان خدا بهش داده؟

توی راه یکی تو مغزم گفت آزاده بخدا حرف بچه دوم بزنی همچین میزنم تو مغزت که ... .

تصمیم گرفتم برم نماینده مجلس بشم یک قانونی تصویب کنم که مادرهای دارای بچه زیر 7 سال حق استخدام ندارن.(حالا بیاین بد و بیراه بگین من این قانون رو تصویب میکنم.) هم تکلیف خود آدم معلومه هم تکلیف مدیر و کارفرمای بیچاره. خداییش روزی که بچتون مریضه حتی اگه مرخصی نگیرین کارتون دوزار ارزش داره؟ نه خداییش دیگه!!