دیروز رفتم مهد دنبال محمدعلی، خانم شریفی (مدیر مهد) بهم میگه خانم این بچه شما رو اینجا میخورنش. به فریده و اکرم (مربی و کمک مربیشون) میگه قربون چشمات بشم. میگم از مادرزرگش (مامانم) یاد گرفته که بهش میگه. میگه من فکر کردم باباش به شما میگه این از باباش یاد گرفته. حالا دیشب حمیدرضا هی به من میگه قربرون چشمات بشم.نیشخند

میخواستیم بریم بیرون، حمیدرضا لباسهای محمدعلی رو تنش کرد، بهش مگه بابایی ممنون که منو حاضر کردی.بغل

معصومه خانم داره تو چشمش قطره میریزه، بهش میگه چشمت میسوزه درد میکنه؟ معصومه خانم میگه بله. محمدعلی: آخیتعجب