خدا را صد هزار مرتبه شکر امیر حسین بقیه سربازیش رو افتاد تهران.خنده دیروز از اصفهان برگشت و من هنوز ندیدمش ولی اینقدر براش خوشحالم که نگو. دیشب که به محمد علی گفتم دایی امیر از سربازی اومده رفت در خونه رو باز کرد و وایساده که دایی اومده. حالا چطوری باید راضیش کنم که بابا خونه ما که نیومده. یکی نیست بگه دختر مگه آزار داری تو که میدونی این بچه چقدر دلش برای داییش تنگ شده.

حرف زدنش دیگه تقریبا کامل کامله. همه چی میگه و حتی قیدها رو هم کامل استفاده میکنه و دستور زبان رو دقیق بکار میبره.

اصرار داره که باباش براش ناد علی بخونه و خودش هم تکرار کنه. موقع تکرار مظهرالعجایب رو میگه سرزمین عجایب. قهقهه

دیشب رفته سر کشو بعد میگه یادم اومد چی میخواستم.

دیشب ساعت ١٠ شب خونه ما خاموشی زدند و همه (حمید رضا و مامانش) خوابیدند. من موندم و محمد علی. اولش کلی کتاب خوندیم. بعد هرچی خواستم که روی پا و یا توی تختش بخوابونمش همچین گریه میکرد که نگو. حالا هم میخوام بخوابونمش چون فردا ساعت ٧:٣٠ جلسه دارم هم نمیتونم خیلی باهاش سر و کله بزنم چون بقیه خوابند و هم اینکه از اتاقش نمیتونیم بیایم بیرون دوباره چون بقیه خوابند. آخر سر به این نتیجه رسیدم که به دلش راه بیام و به حرفش گوش کنم تا خوابش بگیره و فقط نذارم از اتاق بیاد بیرون. اون هم انگار میخواست مطمئن بشه من به حرفش گوش میدم شروع کرد به دستور دادن که هواپیما میخوام، آقا سگه رو میخوام و ... خلاصه هرچی اسباب بازی داشت اومد وسط اتاق. هرکدوم رو هم که میگرفت میگفت مرسی که من حسابی ضعف میکردم. تا دیگه ساعت ١٢:٣٠ شروع کرد به خمیازه کشیدن که من هم شیر درست کردم و ساعت ١٢:۴۵ روی پام خوابش برد.

واقعا بچه چه مکانیسمی داره که در اوج خسته کردن آدم، کارهاش خودشون میشند خستگی در کن. البته فقط برای مامانشون.چشمک