تمام توی راه تا خونه فکر میکنم که حالا که مواد پروتئینیمون تموم شده و اصلا حوصله تحمل شلوغی خیابون دولت* رو ندارم، شام چی درست کنم. وقتی رسیدم خونه میرم سر یخچال ببینم کلا چی داریم. بادمجون کلا چیز خوبیه. حس ابتکارم گل میکنه و نتیجه اش میشه بادمجون نگینی خرد شده، فلفل دلمه ای نگینی خرد شده و گوجه فرنگی نگینی خردشه که تفت داده میشن. حمیدرضا میگه چیزی نمیخوای میگم چرا کنسرو ذرت و پنیر پیتزا. وقتی اونها رو هم اضافه میکنم یادم میفته نان هم نداریم، دیگه روم هم نمیشه دوباره به حمیدرضا بگم بره خرید (از بس که خجالتیم). یک قابلمه آب میکنم میزارم سر گاز و وقتی جوش اومد ماکارانی رو میریزم توش. حمیدرضا میگه شام چی داریم؟ میگم ماکارانی سبزیجات.

محمدعلی اومده میگه مامانی بابا چراغها رو خاموش کرد و تلویزیون رو هم خاموش کرد. میگم خب مامانی وقته خوابه دیگه. میگه نه باورم نمیشه!!

هر وقت عصبانی میشه از دست باباش بهش میگه حمیدرضا نکن.( مواقع دیگه بابایی صداش میکنه) حمیدرضا میگه از تو یاد گرفته و شدیدا شاکیه. ولی خب من همیشه حمیدرضا صداش میکنم نه فقط مواقع عصبانیت. حالا موندم من هم بابایی صداش کنم یعنی؟