فصل یک: من برم بمیرم دیگه

١-خسته رسیدم خونه و حس کاری که ندارم شام پختنه. میرم سر یخچال و میبینم یک چیزهایی هست که بشه شام امشب رو باهاش گذروند. یک نگاهی به محمدعلی میندازم اون وظیفه‌شناسی مادرانه قلمبه میشه و شروع میکنم به شام درست کردن. محمدعلی یک لقمه هم نمیخوره و همش میگه من سیرم.عصبانی

2- یک کم عدس پلو تو یخچال داریم، برای فردا ناهار شرکت تصمیم میگیرم گوشت چرخ کرده هم درست کنم و ببرم. وقتی حاضر میشه محمدعلی خوشش میاد و هی میاد میگه من گوشت میخوام. من هم ذوقمرگ شده بهش میدم بخوره. تقریبا همش رو با اشتها میخوره. من هم بسیار خوشحال که پسرم امشب شامش رو خوب خورد. حدود یک ساعت بعد گلاب به روتون ....گریه

فصل دو: لحظه‌های ناب مادری

1- محمدعلی: مامان این اتوبوسم رو کی خریده؟

    من: خاله آرام پسرم.

   محمدعلی: دستش درد نکنه.

   من: ماچ

2 - محمدعلی: باید بخوابیم.

     من: بله مامانی، دیگه ساعت 12.5 شده باید بخوابیم.

    محمدعلی: شب بخیر عزیزم.بغل