اولش از همه عزیزانی که این وبلاگ را میخوانند و شفاها نظراتشون را به من میگن و بنده را تشویق میکنند تشکر میکنم بالخصوص مهناز عزیزم، استلا و بنفشه عزیز دوستان خیلی گلم.

روز پنجشنبه آقای محمدعلی تولد دوستشون آقا بردیا دعوت داشتندهورا. خلاصه که از صبح که بیدار شدند تا موقع رفتن ساعت ٧:١۵ شب هم نخوابیده بودند و تازه پارک هم رفته بودند و کلی بازی کرده بودند که خب نتیجه‌اش معلومه. یک پسر بداخلاق بیحوصله و عصبانیکلافه. با کلی بدبختی لباس پوشوندیمش و حاضر شدیم و هدیه رو بابایی کادو کردند و به ایشون حالی کردیم که این مال بردیا است و مال شما نیست. حالا داریم با عجله من و محمد علی از در میایم بیرون (بابایی دعوت نداشتندنیشخند) هی یک چیزی میگه. من هم با یک عالمه چیز دستم و اینکه دیر شده کلی بیحوصله میگم چیه مادر؟ میبینم میگه کادو بردیا رو نیاوردیم. اگه بچم نگفته بود باید کل راه رو برمیگشتیم خونه.لبخند

توی ماشین هم نرسیده به سر کوچه خوابش برد تا رسیدیم مهمونی. اولش که رسیدیم غریبی کرد و چسبید به من شروع کرد به گریه. تا یادش انداختم که اینجا خونه خاله فریماه است و برو کادو بردیا رو بهش بده دیگه رفت پیش بردیا و تا موقع اومدن سراغ من رو هم نگرفت.  نسبت به کادو هم یک احساس مسئولیتی میکرد که تا برای بردیا بازش نکرد و برای همه توضیح نداد که اینا رنگ انگشتی هستند و هر رنگی را معرفی نکرد خیالش راحت نشد. نتیجه اینکه موقع باز کردن کادوها ما کادو نداشتیم.گریه

دیروز من یک کلام گفتم حمید رضا جون این لوسر اتاق محمد علی را امروز نصب کن. هیچی دیگه بابایی از صبح مریض افتادند و خوابیدند زیر لحاف. محمد علی به بابایی میگه اوف شدی؟ بابا جواب میده آره بابایی. میگه خب دیگه چی؟

بهش میگم محمد علی پی پی کردی؟ میگه نه نکردم. میگم داره بوش میاد. میگه نه داره بوش نمیاد.خنده

تیکه کلام جدیدش هم "آخه واسه چی" هستش. دویست هزار بار هم که توضیح میدی دوباره میگه آخه واسه چی؟تعجب تا دیگه آخرش بگی واسه اینکه من بیام محمد علی رو بخورمش و دنبالش کنی تا موضوع عوض شه.

این هم بجای چند روز آپدیت نکردن.چشمک