یک کاغذ گذاشتن تو کیف محمدعلی که روش متن دو تا شعر نوشته و گفتن که باهاشون تمرین کنید. یکیش شعر معروف

آهویی دارم خوشگله، فرار کرده زدستم          دوریش برایم مشکله، کاشکی اونو میبستم

از ۴شنبه تا حالا این شعره حسابی رفته رو اعصاب من. اصلا نمیفهمم یعنی یکجور دوست داشتن کاملا یکطرفه. چون آهو خوشگل بوده و دوستش داشتم پس باید میبستمش تا مال من باشه. یاد اینایی میفتم که رو صورت دختر بیچاره اسید میپاشن، چون خوشگله و چون نمیخواد باهاشون باشه. میخوام برم مهد بگم بیخیال این شعر بشید لطفا. من که دیگه نمیتونم تحملش کنم، هردفعه عذاب وجدان میگیرم. فکر میکنم دارم چی یاد پسرم میدم مثلا. آخرش هم کلی تو دلم خوشحال میشم که آهو تونسته فرار کنه.