از روز یکشنبه همش فکر میکنم چهارشنبه شده و فردا تعطیله. یک تنبلی شدم که نگو. بقول هانیه تنبل بغداد. هرکی منو میبینه احتمالا یاد اسب آبی میفته از بس که خمیازه میکشم. احتمالا مال بهاره. روزهای جمعه هم حسابی شده آبروریزی. خونه مامان حمیدرضا بعدازظهر پابپای محمدعلی میخوابم. البته اینقدر عذاب وجدان و استرس دارم که کوفتم میشه. فکر کنم این درخت روبروی خونه ما مسجدی عبادتگاهی چیزیه برای گنجشکها. صبح موقع نماز صبح پر از گنجشک میشه و یک سر و صدایی میکنند که میتونی چشمت رو ببندی و تصور کنی توی باغی، ویلایی جای سرسبزی هستی و همینکه خورشید طلوع میکنه، سر و صداشون قطع میشه. فکر کنم این درخته تنها چیزیه که اگه از این خونه بریم دلم براش تنگ میشه. (البته بجز مغازه اپلاقا). اینقده دلم سوخت که از تنبلی نرفتم جشن پرشین بلاگ که نگو. یعنی فکر کردم انرژی هماهنگ کردنش با حمیدرضا رو ندارم. روز جمعه فقط کافیه بگی من یک کاری دارم دیگه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی. اگه رفته بودم محمدعلی از دیدن عموپورنگ کلی ذوق میکرد. دیشب چند بار دست انداخت گردنم و بوسم کرد و بهم گفت خیلی دوستت دارم. نزدیک بود ذوقمرگ بشم.