محمدعلی شدیدا عاشق باباش شده. یکجوری تمام الگوش شده حمیدرضا. انصافا هم حمیدرضا خیلی بیشتر از میانگین باباها براش وقت میذاره.

چند روز پیش داشتیم توی خیابون میرفتیم، یکجا بنایی بود. محمدعلی پرسید اینا دارن چیکار میکنن؟ من گفتم دارن خونه میسازن، تقریبا همزمان حمدرضا گفت دارن اسکلت فلزی میسازن. محمدعلی یک نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت دارن اسکلت فلزی میسازن. البته بنده هم به حمیدرضا تذکر دادم که نباید جوری رفتار کنی که این آقا اینجوری به من نگاه کنه. چند وقته هم حمیدرضا داره سعی میکنه روش کار فرهنگی بکنه. محمدعلی داشت راجع به آقای آلودگی سخنرانی میکرد که باباش بهش گفت خانم آلودگی نه آقا. البته بازهم با تذکر من همراه شد ولی فعلا محمدعلی میگه خانم و آقای آلودگی. (فعلا آلودگی تشکیل خونواده داده) البته همچنان آقای شلختگی اومده خونه ما و موندگار شده. هروقت هم قرار میشه بریم پارک به من میگه تو بمون خونه من و بابا میریم پارک.

پسرم یک استعداد عجیبی تو نقاشی داره که نگو. میره دفتر و مداد رنگیاش رو میاره، بعد من یا باباش رو میشونه کنارش و مداد رو میده دستمون و هی دستور میده که چی بکشیم. تنها اثر هنری که از خودشون بجا گذاشتند انواع و اقسام خطوط طولانی روی دیوار و سنگ کف خونه و حتی ملافه رو تخت ما هست و بهشون میگن مار. و چون ایشون فعلا فقط بلدن مار بکشن، ما هم بدلیل اینکه این اپسیلون استعداد هم از بین نره فقط داریم تشویقشون میکنیم و صدامون هم درنمیاد که بچه رو کاغذ خب مار بکش. البته خب مارهای ایشون خیلی درازن و روی کاغذ جا نمیشن.

(میشه خواهش کنم اطلاعات مهد بچه‌هاتون رو برای من کامنت بذارید تا من بذارمشون اینجا. شاید بدرد خیلی از مادرها بخوره)