آنقدر داغونم که چیزی نمیتونم بگم.

هفته پیش 2 روز مشهد بودیم. علاوه بر تمام خوبیهایی که داشت یک اتفاق جالب برای من افتاد. داشتم با امام رضا علیه السلام خداحافظی میکردم و آخرین دعاهام رو میگفتم یکدفعه یاد مهتا و شازده ارشک افتادم و براشون دعا کردم بعد گلمریم و نونوش (حتی تو دلم گذشت نونوش ممکنه اعتقادی نداشته باشه ولی با خودم گفتم من که اعتقاد دارم) بعد لیلی و آراز عزیزم و بعدش یادم افتاد برای مریسام و آلبینوس و یکتا عزیز آرزوی بچه سالم و صالح بکنم. بعد هم برای بقیه (همه کسانی که بهشون سرمیزنم). اینکه کسانی که حتی ندیدیشون اینقدر برات عزیز باشن که اونجا یادشون بیفتی و براشون دعا کنی خیلی برام احساس خوبی بود.

خدایا به هممون صبر بده.