سلام. دلم چقدر برای اینجا تنگ شده بود. از تمام عزیزانی که محبت کرده بودند و سر زده بودند ممنونم. چون یک چیزهایی هست که هممون میدونیم، دیگه دوباره اینجا نمینویسمشون. چون هیچ حاصلی بجز اعصاب خراب نداره.

امروز پسرک ما رو از طرف مهد میبرن شهروند تا برای روز پدر خرید کنند. صبح به حمیدرضا میگم خیلی مزه میده اولین هدیه‌ای که خودش برات خریده‌ها.بغل

دیروز هم با پیگیریهای مهد و اینکه همه دارن میرن استخر و محمدعلی هم خیلی دوست داره که بره و اینکه بهتون تخفیف میدیم، خلاصه برای استخر هم ثبت‌نام شد آقا. حالا قول دادن که واقعا یک چیزی یاد بگیرن تاببینیم چی میشه.

عکسهای جشنشون هم برای سفارش دادن حاضر بود. من که اصلا نمیفهمم چرا بعضی از بچه‌ها چندتا عکس نزدیک داشتن ولی بقیه فقط تو عکسهای دسته‌جمعی و از دور بودن. دفعه دیگه که مراسم داشته باشن میخوام برم از قبل بهشون بسپرم از پسر من عکس نزدیک بگیرید. (آیکون یک مامان لوس ننر و از خودراضی)

یک زبون درازی هم شدن این آقای محمدعلی که حد نداره. هیچ کاری رو که بی جواب نمیذاره. هر چی هم بگیم تا آخرش رو جواب میده. مثلا بهش میگم بیا پمپرزت رو عوض کنم. میگه نمیخوام. دلم میخواد پام بسوزه.تعجبتازگیها "مواظبم" رو هم یادگرفته و همه‌جا استفاده میکنه. بهش میگم اینقدر نوشابه نخور، دلت درد میگیره، میگه نه مواظبم. میگم نرو تو خیابون، ماشین میاد خطرناکه. میگه میخوام با خودم تنهایی برم پلو بخرم، مواظبم.

داشتم عوضش میکردم. در راستای اینکه دیگه باید پمپرز نشه بهش گفتم محمدعلی چقدر پ ی پ ی کردی مامان. دیگه باید بری تو توالت. میگه آره پ ی پ ی کردم شدید.

داشتم نماز میخوندم، مفاتیح کنار سجاده‌ام بود. اومد برش داره، حمیدرضا ازش گرفت و بهش گفت بیا یک چیز بهتر بهت بدم، بعد یک کتاب عکس‌دار بهش داد. میگه من "بسم الله الرحمن الرحیم" رو میخوام.

تازگیها هم یاد گرفته به ما بگه از اتاق بلین بیلون، دَلم ببندین. (از اتاق برین بیرون، در رو هم ببندین) به من کالی نداشته باشین. خدا رحم کنه تا چند وقت دیگه از خونه بیرونمون نکنه.