این صدمین پست این وبلاگه. تا چند وقت پیش امیدوار بودم که صدمین پست اختصاص پیدا میکنه به جشن پیروزی و همه جا سبز سبز میشه، ولی خب اوضاع اونجوری که فکر میکردم نشد. ولی حالا هم این صدمین پست مناسبت داره. مناسبتش هم اینه که به امید خدا فردا برادر من داماد میشه. قراره فردا ساعت 8 شب قراره که عقد کنند. امیدوارم که خوشبخت بشن. این چند روزه هم پسر ما شدیدا درحال ابراز شیرینکاریهاشون برای خاله بهاره (عروس خانم) هستند و تا ایشون رو میبینن شروع میکنن.

دیروز بعد از سرکار رفتم دنبال محمدعلی و منتظر شدیم تا حمیدرضا هم بیاد، بعد باهم رفتیم خرید و حدود ساعت 8.15 رسیدیم خونه. داشتم شام درست میکرم که محمدعلی شروع کرد به گریه و بداخلاقی که معلوم شد آقا گرسنه‌شونه. براش غذا گرم کردم و داشتم بهش میدادم که زنگ زدن میخوان بیان خونه رو ببینن. هیچی دیگه. بدو بدو شروع کردیم به مرتب کردن خونه. من توی اتاق بودم که حمیدرضا پرسید این برنج آبش تموم شده چیکارش کنم؟ گفتم یک قاشق روغن بریز توش و درش رو بذار. چند ثانیه بعد صداش اومد که گاز استریل بیار. انگشتش بدجوری بریده بود. حالا خونه هنوز کامل مرتب نشه، غذا روی گازه، وسایل پانسمان وسط اتاقه، دارن میان خونه رو ببینن. خلاصه که حکایت زپلشک آید و زن زاید و... بود اساسی. بعد از شام دیدیم نه بابا قضیه جدیه . خون بند نمیاد. پاشدیم رفتیم درمانگاه که پانسمانش کردند و واکسن کزاز هم زدن. توی درمانگاه این پسه چی به سر من آورد خدامیدونه. یک عادت بدی که از سرش نمیفته دست توی دهن کردنشه. اونجا هم به همه‌چی دست میزدو یک ثانیه بعد هم دستش توی دهنش بود. من هم بینهایت خسته بودم. ساعت حدود یک ربع به یک بود و رسما داشتم بیهوش میشدم. حالا تو این گیر و دار بازهم غر میزنه که آدامس میخوام. خیلی داشت اذیت میکرد و من هم خیلی خسته بودم ولی هیچوقت نتونستم حتی ژست کتک زدنش رو بگیرم. واقعا اینهایی که بچه‌هاشون رو میزنن چجوری این کار رو میکنن؟ آهان فکر کردین تموم شد. نخیر. برگشتیم خونه و آقا شیشه شیرشون رو گرفتن و رفتن تو تختشون که بخوابن. دو دقیقه بعد صداش بلند شد که مامان خرس قهوه‌ای رو میخوام. من هم که این سناریو رو بلد بودم که بقیش اینطوریه که مامان پیش من بخواب، بعد مامانی من هم بیام پایین پیش تو بخوابم، بعد مامان من نمیخوام بخوابم، بعد چراغ رو روشن کن و ... جوابش رو ندادم و رفتم خوابیدم. چون خیلی خوابش میومد خودش هم بیخیال شد و گرفت خوابید. یک ساعت بعد شروع کرد گریه کردن وحشتناک. من که هنوز مغزم بیدار نشده بود و بهم فرمون نمیداد لذا حمیدرضا کار مغز رو انجام داد و گفت پاشو ببین چش شده. هیچی دیگه معلوم بود. آقا دلدرد گرفته و بیدار شده و گلاب بروتون هر چی خورده بوده استفراغ کرده حالا هم گریه میکنه چجور. ساعت تقریبا 2 بود. یک سری چیزها رو عوض کردم و آوردمش توی هال باهم خوابیدیم. این بود یک شب از زندگی من.

روز جمعه خیلی کار باید انجام میدادم و هر چی تو مغزم مرور میکردم نظم پیدا نمیکردن. سوار ماشین شدیم که بریم بیرون، به حمیدرضا میگم چه روزیه امروز. محمدعلی میگه چه روز زیباییه امروز.

رفته گلسر مادربزرگش رو براشون آورده و بهشون میده، همزمان هنوز نگرفته میگه گفتی مرسی؟

رفته بودیم سوپر میگه آب آلبالو میخوام. بهش میگیم ترشه‌ها. میگه فکر نکنم.

اگر جایی کامنت نمیذارم ببخشید، خیلی سرم شلوغه. مطالبتون رو با گوگل ریدر میخونم.