داریم دنبال خونه میگردیم به شدت. فعلاً که جایی رو پیدا نکردیم ولی پدرمون دراومده. این آقا پسر هم دنبالمون. اگه بیدار باشه که وقتی خونه رو دیدیم میگه بمونیم همین جا. اگه خواب هم باشه که آویزونمونه اساسی. اگر هم کسی بیاد خونه ما رو ببینه موقع رفتن بهش میگه عمو بمون. توی مهد نمیخوابه و تا سوار ماشین میشه نرسیده به سر کوچه خوابه. وقتی هم میخوابه تا خودش نخواد بیدار نمیشه. اینه که یکدفعه از 5 تا 8 بعدازظهر میخوابه و شب دیگه میکشه منو تا ساعت 1.5 یا 2 بخوابه. یکی از بزرگترین زجرها هم همینه. بعد از اینکه هزاربار یک سی‌دی رو نگاه کنه گاهی رضایت میده که بره تو تختش و من هم حتماً باید پایین تختش بخوابم. بعد هوس میکنه که اونهم بیاد پایین. بعد اینقدر روی سر و کله من معلق میزنه که دیگه حسابی کلافه بشم و بزارمش توی تختش. بعد میگه حالا قصه بگو. اگه با زبون خوش شروع کنم به قصه گفتن که اول باید قصه حسن کچل رو بگم بعد آقای آلودگی بعد آقا گرگه. فقط اسم قصه رو میگه بعد من باید از خودم بسازم. اگر هم بگم مامان خسته‌ام، داد میزنه که یک کوچولو بگو. بعد یادش میفته که شربت توت فرنگی میخواد تو شیشه. بعد هم دیگه من رسماً بیهوش میشم و البته خودش هم. این موقع ساعت حدود 2 نصفه شبه. بعضی وقتها هم گیر میده که بیاد تو تخت ما بخوابه. حالا خودش کمه، پریشب گیر داد که خرس قهوه‌ای و خرس زرد و گاوش هم بیان. خلاصه که تخت شده بود باغ وحش (دور از جون من و حمیدرضا البته) و ما باید یک جایی برای خودمون پیدا کنیم که بخوابیم. بزرگترین دلیلش هم برای هر کاری اینه که من دوست دارم. یعنی هر چیزی که آقا دوست داشته باشه دیگه باید اجرا بشه. دیروز هم به مربی مهدشون گفته چقدر این بچه‌ها حرف میزنن، حوصله آدم رو سر میبرن. کادوی روز پدرش هم یک دئودورانت و افترشیو نیوآ بود که فکر کنم برای همه بچه‌ها خودشون خریده بودند. از 4شنبه تا یکشنبه که کادو رو آورد هرچی بهش گفتیم چی خریدی گفت هدیه. گفتیم خب هدیه چی خریدی گفت کادو. خلاصه که نتونستیم ازش حرف بکشیم. هروقت نخواد یک چیزی رو بگه محاله بتونیم مجبورش کنیم. یک دلیلهایی هم میاره خنده‌دار. مثلا من مریضم نمیتونم بگم اون ماشینه چیه. یا من اگه شعر بخونم هندونه میپره تو گلوم.

کلاسها رو هم نتونستم برم. امیدوارم بعد از پیدا کردن خونه برای ترم بعد بتونم.