دیروز خواهری (هانیه خانم) اسباب‌کشی داشت و من هم صبح پدر و پسر و تنها گذاشتم و رفتم کمک. هرچند حمیدرضا کمی شاکی بود ولی وقتی باهم صحبت کردیم معلوم شد دلیل نارضایتیش اینه که دوست نداره من خسته بشم.قلب و بنده کشف کردم که چرا هروقت مهمون داریم ایشون ناراحتن و بغل. خلاصه موضوع با گفتمان راجع به اینکه خب اسباب‌کشی فرق میکنه و همه باید به هم کمک کنند چون کار خیلی پردردسریه و مخصوصا با بودن یک بچه نوپا 1 سال و 5 ماهه کار خیلی سخت‌تر میشه و بر من بعنوان تنها خواهر واجب است که کمک کنم، موضوع با خیر و خوشی تموم شد.

اما خودمون هنوز خونه پیدا نکردیم، یعنی بعضی جاها رو که نپسندیدیم، بعضی جاها هم هنوز بهمون جواب ندادند. این وسط یک مورد خیلی جالب دو آپارتمان 20 واحدی کنار هم بود تو کوچه کیش (اولین کوچه بعد از چهارراه جهان کودک) که جاش برای ما عالی بود ولی قیمتشون بالا بود و رهن کامل هم نمیداد. تقریبا روزی سه بار ما میشنیدیم که یک مورد داریم کوچه کیش. فکر کنم به تمام آژانسهای منطقه سپرده بودند. خلاصه دیگه اسم کیش میومد ما حالمون بد میشد. این اواخر دیگه اگه یکی زنگ میزد میگفت کیش من خودم شروع میکردم بهش مشخصات دادن که همونه که اینجوری اونجوریه. نه نمیخوایم. یک چیز جالب دیگه هم قیف اومدن صاحبخونه‌ها بود. مثلا طرف میگفت من طبقه پایین رو به یک خانواده که خانم و آقا پزشک هستند و پسرشون داره برای المپیاد میخونه دادم 40 تومن، به شما میدم 45 تومن. یا مثلا من دکتر فلانی هستم، این خونه هم که مال 25 سال پیشه همیشه به خارجی‌ها دادم.تعجب یکی از این موردهای آخری که رفتیم بعد از دیدن و صحبت با صاحبخونه حمیدرضا هم بهش گفت من یک چیزی به شما بگم شاید روی نظرتون اثر بذاره. من و خانمم هردو فارغ التحصیل شریف هستیم و من هم دانشجوی دکترا. قیافه من دیدنی شده بود. حالا از اونروز حدود 50 بار تماس گرفتن که بیاید هر قیمتی که میتونید. ظاهرا اثر داشته. تازه بهشون نگفتیم پسرمون هم مهد دوزبانه میره.نیشخند

و اما از محمدعلی بگم که یک زبونی درآورده که هیچکس حریفش نیست. یک قوری سفالی از مهد آورده بود بعنوان کاردستی. باباش به جهت مطمئن شدن از اینکه خودش درست کرده بهش پرسید بابایی به من هم یاد میدی چطوری باید قوری درست کنم؟ آقا خیلی پررو جواب داد نه خودت بزرگ میشی یاد میگیری.خنده بده بودمش حمام، هرچی بهش میگم مپاییت رو دربیار کف پات رو بشورم میگه من بهت اجازه نمیدم. یک تیکه کلام هم پیدا کرده "آخه چرا". و هرچیزی که بهش بگی میگه آخه چرا؟ حالا دو ساعت دلیل ردیف میکنیم، آخرش دوباره میگه آخه چرا؟ یک مفاهیمی رو هم یاد گرفته اساسی. مثل مالکیت. دیشب دو ساعات با باباش بحث میکرد که اون ماژیکهایی رو که انداختید دور بدلیل اینکه من رو دیوار باهاشون خط کشیده بودم مال من بود و شما حق این کار رو نداشتید. البته مفهوم مالکیت رو کلا یکطرفه یاد گرفته. یعنی فقط برای خودش و وسایل بقیه هم مال ایشونه، مگر اینکه صاحبش زورش خیلی زیاد باشه.