دیشب بعد از اینکه چندین بار محمدعلی لیوانهای مختلف حاوی شربت، دوغ، آب و چایی رو خالی کرد روی زمین (خونه مامان حمیدرضا) دیگه دیدم اگه هیچی نگم ممکنه خیلی بد بشه، تقریبا با صدای بلند و عصبانی بهش گفتم که این کارها چیه که میکنی؟ خیلی آروم اومد پیشم و پرسید تو الآن منو دوست نداری؟ بغلش کردم و گفتم تو پسر منی و من همیشه دوستت دارم ولی کارهای بدی کردی مامانی. اصلاً فکر نمیکردم عکس‌العملش نسبت به ناراحتی من اینطوری باشه. جدیداً خیلی بیشتر بغلم میکنه و صورتش رو میچسبونه به صورتم. فکر کنم دور جدید عشقولانه مادر و پسریمون شروع شده.

پروژه خونه پیدا کردن هنوز تموم نشده. یک خونه دیدیم تو خیابون گوی‌آبادی. (محدوده ظفر و قلهک) شاید همین رو بگیریم.

پروژه از پوشک گرفتن محمدعلی دوباره قراره که شروع بشه. امیدوارم که اینبار موفقیت آمیز باشه.

مأموریت رفتنهام دوباره داره شروع میشه. فردا میرم مأموریت ارومیه. با این وضعیت هواپیماها خواهش میکنم حلالم کنید.