بالاخره همون خونه گوی‌آبادی رو قرارداد بستیم، البته آقای صاحبخونه خیلی اصرار داشتند که بجای اجاره، خونه رو بخریم. البته ما که حرفی نداشتیم ولی همچین بفهمی نفهمی یک مقداری حدود 250 میلیون کم داشتیم. البته آقای همسر بدلشون افتاده که تا 2 سال دیگه میتونیم اینجا رو بخریم. حالا من هرچی فکر میکنم چطوری میتونه همچین فکری به ذهنشون برسه هنوز کشف نکردم بجز یک احتمال که شاید میخوان یک خانم پولدار رو گول بزنن و با پولشون برای من خونه بخرن.نیشخند خلاصه که از این ببعد به میهمانانی که دفعه پیش دعا کردند خونه ما بزرگتر بشه باید بگم بیزحمت دعا کنید ما خونه بزرگ نوساز جای خوب بخریم لطفا. و بعد از قرارداد بستن دور جدید سریال مشاجرات من و همسر شروع شده. بدین صورت که شب دعوا و صبح قربون صدقه و معذرت خواهی و اینکه دیشب من چم شده بود و تو که دیدی من دیروز از صبح اعصاب نداشتم و خدا تو رو از من نگیره و مخلصیم و چاکریم و ببخشید عزیزم توکه میدونی اولویت اول زندگی منی و ... و با حضور فعال آقای محمدعلی با نقش "این مامان منه" و "با مامان من حرف نزن" و "چقدر حرف میزنی" و... . فعلا نتیجه اولین قسمت سریال جای یک فقره تصادف در جلو و عقب ماشینه که امیدوارم بزودی برطرف بشه. داستان قسمت اول "پس چرا با کارگر هماهنگ نمیکنی بود" قسمتهای بعدی در شماره‌های آینده به سمع و نظرتان میرسد. امیدوارم این سریال بیشتر از 20 قسمت طول نکشد.

همین چند دقیقه پیش عکسهای یکی از دوستان زمان دانشگاه را دیدم که با چندتا دوست دیگه به بلاد کفر  سفر کرده بودند و در حال حاضر در شرایط دپرشن شدید بجهت حسادت به هیکل ایشون هستم. (افرا مگر اینکه دستم بهت نرسه، اینقده شیرینی خامه‌ای بدم بهت که خدا بدونه: یک آزاده تپل حسود)

دیگه لازم بذکر نیست که بنده از ارومیه سالم برگشتم دیگه و مشکل خاصی نبود بجز اینکه کوچکترین شماره کفش ایمنی کارگاه شماره 40 بود که 4 شماره برای من بزرگ بود و پدرجدم دراومد تا کل سایت بازدید شد. البته آقای حمیدرضا خان فرمودند بهشون بگو چون کفش اندازه من ندارید پس من دیگه نمیام مأموریت. البته من یک فکر بهتر کردم که برم یک کفش 36 بخرم و هر مأموریتی که رفتم با خودم ببرم.نیشخند نکته دیگه مأموریت این بود که به هرجا نگاه میکردم با دیدن ماشینهای مختلف اعم از لودر و جرثقیل و میکسر و ... یاد محمدعلی میفتادم و دلم براش تنگ میشد.

خداییش یکی از لج‌درآر ترین لحظه‌های مادری من وقتهایی که محمدعلی به باباش گیر میده که تو منو نشور، مامان منو بشوره. آی لجم میگیره آی لجم میگیرهکلافه

یک بسته حیوان اسباب‌بازی خریدم که بعنوان هدیه پری مهربون ازشون استفاده کنم، کلی با محمدعلی صحبت کردم که اگر با پسرخالت مهربون باشی بریم خونه پری مهربون برات جایزه گذاشته زیر بالش. برگشتیم خونه و یکدونه اسب گذاشتم زیر بالشش. بعد بهش گفتم که بیا ببین جایزت چیه. بالشش رو برداشت و یک نگاهی به اسبه انداخت و اصلا بنظرش جالب نیومد. باباش اومد بهش گفت پسرم پری مهربون چی برات آورده؟  گفت "اسب جادویی" منو میگیتعجب احتمالاً پیش خودش فکر کرده پری مهربون نباید اینقدر جواد و ضایع باشه. خلاصه که بدجوری خیط شدیم. حالا نمیدونم برای از پوشک گرفتن چه جایزه‌ای بای از طرف پری مهربون تهیه کنم.سوال