• یکی از بزرگترین عذابهای الهی اینه که وسط هفته دعوت بشی عروسی. اون هم از نوع نزدیک. اینجور وقتها آی به حمیدرضا حسودیم میشه که نگو. از یک هفته قبل کت و شلوار و پیرهنش و داده خشک شویی و حاضر و آماده دیگه هیچ کاری نداره.
  • یکی دیگه از عذابهای الهی اینه که بعد از اینکه قصه گرگ بلا و آقای آلودگی و حسن کچل رو گفتی و الآن نیم ساعتی هست که داری لالایی میخونی و از ساعت ١١ تا الآن که یک ربع به یکه نصفه شبه داری روی پاهات آقا پسر رو تکون میدی بهت بگه حالا از اول قصه آقا گرگه رو بگو.
  • یکی دیگه از عذابهای الهی اینه که خونتون دیوارهاش به اندازه کاغذ باشه و همسایه بغلیتون هم عادت داشته باشه کل تابستون از شهرستان مهمون داشته باشه و ساعت 2 که میری تو تختت بخوابی سر و صدای حرف و خندشون اعصابت رو خرد کنه و مجبور بشی بری روی کاناپه بخوابی.
  • یکی دیگه هم اینه که گیر یک عدد بچه بداخلاق بیفتی که نصفه شب فقط هی بگه من اونو میخوام. یک ساعت هم که باهاش حرف بزنی فقط گریه کنه و داد بزنه که اونو و تو هم هرچیزی رو که بگی بگه نه، اونو.

یعنی بنظر شما من الآن خیلی حالم بده یا فقط یک کم خسته‌ام؟

حتی به اندازه فکر کردن به این که خوب بود قبل از عروسی وقت میگرفتم سه تایی میرفتیم آتلیه هم انرژی ندارم.