محمدعلی صبح از خواب بیدار شده با یک هیجان خاصی حدود ٤٥ دقیقه هی تعریف کرده که هوا تاریک شده بود و آقای مُجاز که لباس قهوه‌ای پوشيده بود اومده بود هم اينطرف خيابون و هم اونطرف خيابون و تازه آقاي آلودگي هم اومده بود و چشمهاش هم ترسناك بود. خلاصه بساطي داشتيم.

محمدعلي ميخواست بره بالاي چهارپايه، پاش رو كه گذاشت روي پله اول ترسيد و بيخيالش شد. بعد برگشت اومد تو اتاق و براي اينكه ضايع نشه گفت با من چيكار داشتي؟

اسباب‌كشي درجريانه و هنوز تموم نشده، ولي اميدوارم تا پايان هفته ديگه كاملا تموم بشه. خستگيش خيلي زياده و اين وسط احساس ميكنم بيچاره محمدعلي خيلي داره غر ميشنوه. هم از من و هم از حميدرضا.

پروژه از پوشك گرفتن محمدعلي بطرز معجزه‌آسايي پيشرفت داشته و الآن فقط شبها توي خواب براش پوشك ميبنديم. يعني يكجور عجيبي بود، شنبه هفته پيش كه رفتم مهد دنبالش بهم گفتن كه پوشك پاش نيست، اگه ميخواهيد الآن ببنديم كه گفتم نه لازم نيست. اومديم خونه و ديگه هر وقت كه داشت، اعلام ميكرد و مابينش هم من بدون اينكه خيلي به اعتراضاتش توجه كنم ميبردمش. فعلا كه هيچ جا نجس نشده. ديشب هم اعلام كردند كه من ديگه به پوشك نياز ندارم، بديمشون به يك ني‌ني كه نياز داره. بنظرم فقط لازم بود صبر ميكردم تا خودش آمادگيش رو پيدا كنه. اين هم از تجربيات بچه اوله ديگه.

حميدرضا: بيا يك بچه ديگه بياريم، تو هم ديگه نري سركار.

من: خوبه. فقط برات متاسفم چون ديگه نميتوني بري دكترا بخوني و بايد تمام وقت كار كني تا از پس خونه جديد بربياي.

حميدرضا: متاسفم چونكه خونه جديد رو پس ميديم و ميمونيم همين جا.

من: آخ جون من هم از مامانم دور نميشم. كاملا موافقم.نیشخند

حميدرضا:ناراحت

خداييش كودك درونم اصلا آمادگي دور شدن از مامانش رو نداره.گریه

ببينم كسي هست كه با "مجله شهرزاد" آشنا نباشه؟ بشدت توصيه‌اش ميكنم. واقعا مجله بينظيريه.

براي من خيلي عجيب بود كه ببينم يكي از وبلاگ نويسان قديمي داره به اين سمت پيش ميره كه توي وبلاگش فقط قربون و صدقه خودش بره. ديگه واقعا تصميم دارم هيچوقت بهش سر نزنم. يكجورهايي رفتارش رو توهين به خودم ميدونم.