"سیف الله داد را همه در دانشگاه پهلوی شیراز آن روزها می شناختند، آنقدر که از کفر ابلیس معروف تر بود، خدا رحمتش کند، ولی به همین اندازه معروف بود. قد بلند، خوش تیپ، کمی ته لهجه خوزستانی، با خنده ای شیرین و نگاهی عمیق؛ یک جورهایی دکتر شریعتی کوچکی بود برای ما. یک سال بالاتر از من بود و هر دوتامان جامعه شناسی می خواندیم. راه که می رفت همه چشم ها دنبالش بود، یک جورهایی رهبری دانشگاه و اگر نگویم بچه های دانشکده ادبیات و علوم را برعهده داشت. اصلا ساخته شده بود برای سخنرانی کردن. صدای پرطنین و شوخی داشت. صداش کافی بود که آدم فکر کند با یک آدم حسابی طرف است.

آن روزها هر کسی وارد گروه بچه های مبارز می شد، یک قیافه ای به او تحمیل می شد، اگر پسر چپ بود، عینکی هم نبود، بالاخره یک جوری عینک ته استکانی را می زد و سبیلش زمین را جارو می کرد، اگر دختر چپ هم می شد، طبیعی بود که زیر ابرو برندارد و دامن بلند بپوشد با جوراب کلفت و پیراهن مدل شانگهای، دکمه ها را هم می بست تا ته. اگر بچه مسلمان بود که یا سبیلش آبخور نداشت و یا ته ریش داشت و گاهی هم ریش داشت، اکثر بچه مسلمان ها ریش نداشتند، دختر مسلمانها هم آنها که حجاب داشتند، مانتو و روسری سورمه ای می پوشیدند و یک دانه از موهاشان را هم خدا که نمی دید هیچ، بچه های دانشکده هم نمی دیدند، بعضی دختر مسلمان ها هم شریعتی می خواندند و نمازو روزه شان سر جاش بود، اما روسری نمی گذاشتند.


بچه های دیگر همه سوسول بودند، هر کسی که از ما نبود اجماعا سوسول بود و علامت شان همین که اگر پسر بودند کیف سامسونایت داشتند اگر دختر بودند خوشگل بودند و دامن کوتاه می پوشیدند. این وسط سیف الله تومنی هفتصنار با همه فرق داشت، هم بچه مسلمان بود و هم رئیس بچه مسلمانهای دانشکده. ریاست اش هم یک جور مورد قبول همه بود. ولی اصلا شبیه بچه مسلمانهای کلاسیک نبود، سبیل و ریش نداشت، عینک ته استکانی داشت و همیشه خدا یک شلوار لی با یک پیراهن شانگهای آبی روشن، زمستان هم که می شد کت پشمی شیک می پوشید. فقط لازم بود در دانشکده چرخش چشمان دخترهای دانشکده را ببینی تا بفهمی که سیف الله دارد از این طرف به آن طرف می رود.

خیلی فکر کرده بودم چنین آدم خوش تیپی برای چی باید مسلمان بشود، ولی کاری اش نمی شد کرد، بود، مسلمان مادرزاد هم نبود، اسلامش را توی دانشگاه کشف کرده بود، مثل خود ماها که وقتی دانشگاه وارد می شدیم، همه مان یا شبیه داریوش و گوگوش و دمیس روسوس بودیم، و بعد از سه ماه می شدیم شبیه یکی از همین مدل های تعریف شده مسعود رجوی و بیژن جزنی و پرویز همایون یا احتمالا جمیله بوپاشا. سیف الله فرق می کرد، اولا باسواد بود. خوب کتاب خوانده بود و ثانیا تیپ داشت، یعنی خیلی تیپ داشت. فکر می کنم بچه پولدار بود.

حتی اگر بچه پولدار هم نبود، بوی آنها را می داد، مطمئنم که ادوکلن را می زد، و اصولا بچه آبادان اگر پیراهنش اتو نداشته باشد، تمام تنش می خارد. مطمئنم الآن یک گوشه بهشت نشسته و دارد به مزخرفاتی که برایش نوشتم می خندد، ولی خدا می داند که راست می گویم. البته توی دانشکده بچه خوش تیپ پولدار یا بازاری زیاد بودند، یا دختربازهای حرفه ای مثل سعید کوچک زاده که حالش را می برد، آخر کارش هم یک جورهایی لای دست مسلمانها وول می خورد، ولی جنس آنها اصل نبود، جنس سیف الله اصل بود.


فکر کنم سر تیبور منده با او آشنا شدم، کتابی داشت به نام " جهانی میان ترس و امید" که تازه ترجمه شده بود، از این گروه سوسیالیست های غیر کمونیست بود که مزه شیرین می دادند و آدم خوش خوشانش می شد بخواندشان، از آنهایی مثل شارل بتلهایم، پل سوئیزی، حمزه علوی، سمیر امین و همتاهای فرانسوی آفریقایی شان مثل همین تیبور منده یا فرانتس فانون. یک سخنرانی در دانشگاه گذاشت در مورد همین " جهانی میان ترس و امید" آن روزها او بود و قادر امیرپور، از بچه خوب های دانشگاه. قادر هم روی اقتصاد سیاسی کار می کرد.


انتخابات دانشکده بود و قرار بود انتخابات دانشجویی باشد، طبیعی بود که بچه مسلمانها انتخابات را می برند، هیچی هم نبودیم، حداقل هفت هشت تا زندانی توی عادل آباد داشتیم که آنها حقانیت ما را ثابت می کردند. سیف الله داد هم که همیشه رای اول بود، ما هم که آن ته ته ها برای خودمان وول می خوردیم، در دانشکده ادبیات نیره اخوان هم بود که بعدا شد زن این حسن کامران دیوانه که از دانشگاه تبریز آمده بود و من توی اتاق او و مجید کمال در قصرالدشت اولین بار رولور دیدم و اهمیت مبارزه مسلحانه را فهمیدم و طاهره صالحی که زن مجید حشمتی شد که مجید بچه مشهد بود و تا دلت بخواهد با صفا و با حال و بامزه، شیرین و بی ریخت، مثل فسنجان بود، هر چی قیافه نداشت مزه داشت. طاهره آدم حسابی بود، خواهرش هم همینطور، یک داداش شان هم احمد بود که همان شش ماه اول جنگ با دهها نفر از بچه های دانشگاه رفت جبهه و شهید شد.


سیف الله رئیس همه ماها بود، نیره اخوان هم نماینده دانشکده بود، نادر کجوری هم بود و سیمین و من که هم نمازخانه دست مان بود و هم بوفه دانشکده را اداره می کردیم. اداره بوفه دانشکده فقط این نبود که نیمرو درست کنی توی قابلمه درب و داغان یا کنسرو لوبیاچیتی بدهی به بچه ها، نه، گاهی اوقات یکی پیدا می شد و می گفت تن ماهی! وای، تن ماهی! همه چشم ها می چرخید به روی مردک یا زنک بورژوا! و همین کافی بود که بفهمیم یک بورژوای کثیف در دانشکده وجود دارد، تن ماهی آن روزها یک نشانه مشخص بورژوازی بود. بعید می دانم سیف الله جرات کرده باشد در دانشکده تن ماهی بخورد.


همه اینها به کنار، سیف الله رئیس بود، یک رئیس مادرزاد. دانشکده ادبیات روی انگشت او می چرخید، انگشت هم که می گویم شوخی نیست، او در همان سال انقلاب بالاخره با یکی از دخترهای دانشکده ازدواج کرد، اصلا انگار آن دخترک آمده بود دانشگاه که زن سیف الله بشود. من چه می دانم، شاید به همین منظور جفت شان به دنیا آمده بودند. خوابگاه سیف الله داد اصلا ربطی به اتاق های ما نداشت، ما بی نظم هایی که اتاق مان در خوابگاه مثل محله فقیرنشین بمبئی بود کجا و اتاق سیف الله داد که همه چیزش مرتب و تمیز بود کجا. ما اگر توی اتاق او زندگی می کردیم قطعا مریض می شدیم، از بس تمیز بود.


سیف الله از همان اول معلوم بود که آدم حسابی می شود، خیلی از ماها شبیه آدم حسابی ها نبودیم، مثلا در مورد رضا حشمتی به نظرم او باید در جریان ترور جیمی کارتر شهید می شد، خود من هم خیلی به خودم امیدوار نبودم، فکر می کردم خیلی که بشوم می شوم یکی از هواداران مهم یا عضو دون پایه مجاهدین خلق یا چریکهای فدائی خلق، هنوز نمی دانستیم مسلمان هستیم یا نه، این یک مشکل بزرگ بود. ولی سیف الله این مشکل را نداشت، با وجود اینکه خوش تیپ بود معلوم بود که مسلمان است و مهم تر از آن معلوم بود که در آینده آدم حسابی می شود. در همان سال 1357 که ما به سیب زمینی به زحمت می گفتیم دیب دمینی و محمود احمدی نژاد داشت گل کوچک بازی می کرد، سیف الله داد کتاب "فرهنگ سکوت" پائولو فرره که به اسم" پداگوژی ستمدیدگان" هم منتشر شد و گفته شد آن را با احمد بیرشگ ترجمه کرد، و کتابش در انتشارات خوارزمی منتشر شد. مگر چنین چیزی ساده بود؟ خود احمد بیرشگ سه تن وزن اسمش بود، انتشارات خوارزمی هم یعنی خداوند متعال، ما شریعتی مان خیلی زور می زدیم کتابش جلد سفید در می آمد، با احمد بیرشگ و انتشارات خوارزمی یعنی ته ته ته ته خدا...... تازه آخر کار معلوم شد، اسم احمد بیرشگ را الکی گذاشتند چون انتشارات خوارزمی نمی توانست بگوید که کتابی منتشر کرده که یک بچه 22 ساله مترجم آن است.


دلم یکی از همان روزهای سال 56 را می خواهد که سیف الله داد عینکش را بر می داشت، چشم هایش را دست می مالید و عینک را با دستمال تمیز می کرد و می زد به چشمش و وسطش خنده ای می کرد به حرف های ساده ما که انقلابیونی ساده دل بودیم و او که فقط دو سال از ما بزرگتر بود، اما انگار همه چیز را می دانست. نمی دانم می دانست یا نه، ولی می دانم که حرف هایش برای ما طلا بود، بقول شریعتی طلایی که از ماندن زنگ نمی زند.

انقلاب که شد، سیف الله باز هم با ما بود، اما هر چه می گذشت کمرنگ تر می شد، نه که حرف هایش کمرنگ تر بشود، نه، ما در ذهن مان دنیا را تغییر شکل می دادیم و به همان شکلی می شد که می خواستیم، ولی او جدی تر بود. انگار می دانست بازی انقلاب بازی کودکانه است. وقتی بنی صدر آمد، ما شدیم طرفدارش، نه اینکه برایش جان بدهیم، ولی یکی بود که حرفش قیمت داشت. مدتی تبلیغش را می کردیم و فکر می کردیم کسی که مسلمان است و این همه دلیل برای برتری خدا بر شیطان دارد، و همه دلایلش هم به ترتیب اعداد ردیف شده و کتابهایش هم روی کاغذ پوست تخم مرغی چاپ شده، لابد می فهمد دنیا چه خبر است. شدیم طرفدار او، نمی خواهم اسم بقیه طرفداران را ببرم، بالاخره این روزها مشکلات دارد، ولی ما بودیم، سیف الله هم مدتها بود و همین دردسرش شد برای مدتی. تا زمانی که ورق برگشت. خیلی چیزها عوض شد. انقلاب از روزهای خوشی به ناخوشی رفت و ما هم بشرح ایضا. سیف الله در صدا و سیمای شیراز برنامه رادیویی گرفت و من دو سه قسمتی از آن را نوشتم. انگاری خوشش نیامد و تمام شد. دیگر ندیدمش.....

وقتی از سیاست بریدم و رفتم به تلویزیون تا برای ملت برنامه تلویزیونی بسازیم سیف الله داد تازه از تلویزیون رفته بود، مدتی آنجا با سید محمد بهشتی کار کرده بود و هر کس با سید محمد بهشتی کار کند، طبیعی است که معلوم است کارش الکی نیست. مدیر گروه فیلم و سریال شده بود در سالهایی که فیلم و سریال قحطی محض بود و خبرهای جنگ موضوع اصلی زندگی بود و در اتاق گروه فیلم و سریال ده نفر آدم نشسته بودند که هر کدام شان بالقوه و بالفعل برنده سه جایزه اسکار بودند؛ همان زمانی که امیر نادری و داوود میر باقری و حسین پناهی و داوود مصلحی و سعید نیک پور و غلامحسین لطفی و ابوالفضل جلیلی و فلانی و فلانی فیلم و سریال می ساختند، وقتی من رسیدم سیف الله داد رفته بود به فارابی و رفته بود تا فیلمساز شود و استاد جامعه شناسی نشود.

سیف الله داد " بازمانده" و " کانی مانگا" را ساخت. بازمانده اش یک کار اصیل و دقیق بود، یک تحفه ناب در مورد فلسطین، کاری که حتی اگر عدالت و دقت کامل در آن نبود، ظرافت در آن بود و فیلم دیدنی از آب در آمد. فیلمی که حتی یوسف شاهین هم می توانست سر آن قسم بخورد. اگر چه من ایمانی که به دانش فیلمسازی سیف الله داد دارم به یوسف شاهین ندارم. سیف الله از آنها بود که وقتی کاری را شروع می کرد درست پیش می برد، تا آخر به انجام می رساند و معلوم بود چکاره است.


سالها گذشت، او شد معاونت سینمایی وزارت ارشاد. فیلمنامه ای نوشته بودم از داستان "دشمنان جامعه سالم" خودم و قصدم این بود که نشان بدهم حکومت ایدئولوژیک چه بلایی سر آدمها می آورد. داستان آنقدر رو و مشخص بود که هر مسوولی بداند ساختنش ممکن نیست. واحد فیلمنامه بنیاد فارابی مشروطش کرد به مذاکره با سیف الله داد. رفتم و دیدمش. نه آخرین بار. فکر کنم بیست سال قبل بود. نگاهی کرد و گفت، اینکه نوشتی را نمی توان در این زمان ساخت. گفتم: خب؟ گفت: نمی شود. گفتم: ولی من می خواهم همین باشد. گفت: نمی شود، زمانش باید تغییر کند، ببرش به قبل از انقلاب... گفتم: خوب است، فکر می کنم. بیرون رفتم و دیگر در ان مورد فکر نکردم.

از پاریس آمده بودم و یک چمدان کتاب و سی دی و فیلم آورده بودم، پنج چمدان داشتم، دو چمدانش که کتاب بود، با وجود اینکه کتاب بیژن جزنی و کتاب شجاع الدین شفا توی آنها بود، بردم داخل، اما یک چمدان ماند پر از فیلم و سی دی، حتی مجموعه آثار دلکش و گوگوش، مامور فرودگاه که مرا می شناخت گفت باید بروی از ارشاد مجوز بیاوری. گفتم می روم و می آورم. فرداش رفتم وزارت ارشاد و آخرین بار یکی دو دقیقه سیف الله را دیدم، رفقای قدیمی. گفتم که ماجرا چیست. نامه ای نوشت که ایشان برای کار شخصی به این فیلمها و سی دی ها نیاز دارند. و فرستاد تا معاونش امضا کند. رویش را بوسیدم و رفتم. دیگر ندیدمش. فردا همه فیلم ها و سی دی ها را گرفتم. مامور گفت: شما برای استفاده شخصی به صدای گوگوش احتیاج داری؟ گفتم: بله برادر، به شما ربطی نداره. واقعا هم به آن برادر ربط نداشت.

سیف الله را دیگر ندیدم، بابک داد برادرش را بیشتر می دیدم، خیلی به هم شبیه نیستند، اگرچه در یک جاهایی مو نمی زنند، ولی هر کدام داستانی دارند. دو سال قبل بود که دوستی گفت: سیف الله بیمارستان است، زنگی بزن. زنگ نزدم. تنبلی یا ملاحظه یا هر چه. یک سال بعد گفت سیف الله شیمی درمانی کرده زنگی بزن. زنگ زدم، زنگ زدم، زنگ زدم، نشد، نشد که بشود. بقدری که صدای آخر را بشنوم. نشد.

دیروز گفتند سیف الله داد مرده است، آنها که دیده بودندش گفتند که سرطان از پایش نینداخته بود. خبر بد از سرطان سخت تر است. سیف الله داد مرده است، رفیق ما و رفیقی که صدها فیلم زیر دستش ساخته شد بی آنکه نامش در تیتراژ فیلمها بماند. نامش برایم همیشه مهم است، سیف الله داد. از آنهایی که در جوانی دلت می خواهد جای او باشی و حسادت می کنی، چقدر می شود یکی را دوست داشت و چقدر می شود ارزش آدمی را دانست. سیف الله داد از آنها بود که آمد و رفت و کارش را کرد.

ابراهیم نبوی

هشتم مرداد 1388"

میدونم خیلی دیر شده ولی دوست داشتم حتما یک چیزی از سیف الله داد بنویسم. این متن ابراهیم نبوی هم شد بهانه‌اش. اون دخترکی که بهش اشاره کرده یکی از محترم‌ترین خانمهای فامیل ماست و همچنین دوست صمیمی مامان. مینو خانم همیشه برای من الگو بوده اونقدر که متین و خانمه. و چقدر تنهاست این روزها با سه پسر و جای خالی همسر. چه روزهای سختی رو توی این چندسال اخیر گذروندند، و با چه صبری پرستاری همسرش رو میکرد. خیلی راحت نیست اینکه همسرت اینقدر بیمار باشه و  اینقدر استخوانهاش خرد باشه که حتی از راننده آژانس هم نتونی کمک بگیری برای جایی بردنش. چرا که ممکنه اقای راننده دست‌آنداز خیابون رو کمی فقط کمی تند بگذرونه و ... .

امیدوارم که روحش شاد باشه خدا صبر و بردباری بیشتری به مینو خانم و پسرهاش بده.