دیروز رفتم دنبال محمدعلی، خواب بود. مربیشون آورد بده بغلم همزمان کیفش رو هم با یک اتوبوس بزرگ آورد و گفت اول اینو بدم تا یادم نرفته. هاج و واج نیگاش کردم و گفتم این دیگه چیه. میگه اتوبوسشه دیگه. میگم این که مال محمدعلی نیست. میگه چرا از صبح تا حالا بغلش گرفته میگه مال منه. حالا محمدعلی یک چشمش رو باز کرده همینجوری خوابالو میگه نه این مال من نیست. من خودم خونه اتوبوس دارم. فریده جون مونده بود که این از صبح تا حالا با چه اعتماد بنفسی هی گفته مال منه که همه هم باور کرده‌اند. احتمالا ارشیا طفلکی هی گفته مال منه ولی خب کسی گوش نکرده. به محمدعلی میگم مال کیه؟ میگه ماله ارشیا. میگم تو برداشتی چی کار کرد؟ میگه گریه کرد. شدیداً ماشینی رو که دوست داره مال خودش میدونه. فکر کنم خیلی بچه پررو شده متأسفانه.

محمدعلی: هومان با من دوست نیستش.

بابای محمدعلی: چرا پسرم؟

محمدعلی: آخه با من بازی نمیکنه.

بابای محمدعلی: خب چرا؟

محمدعلی: آخه با من دوست نیستش. هیچکس با من دوست نیستش. (بچم آخر محبوبیته توی مهد)

 

جدیدا هر چیزی رو که ازش بگیریم کلی جیغ و داد و گریه داریم. تازگیها اینجوری شده. البته کلاً 1 دقیقه ادامه پیدا میکنه ولی اعصاب خرد میکنه. دیگه دیشب بهش گفتم اصلا گریه کن. بلند تر جیغ بزن. بهت نمیدمش. برگشته میگه نه، همسایه‌ها ناراحت میشن.تعجب