یکجورهایی ذهنم نامرتب شده، خونم نامرتب شده، میز کارم نامرتب شده، حتی صفحه‌هایی هم که تو اینترنت باز کردم نامرتب شده. موندم بین یکعالمه چیزی که نمیدونم هر کدوم رو باید چیکارشون بکنم. بچه که بودم یک کتاب داشتم اسمش جن پینه‌دوز بود. یکی از آرزوهای الآنم اینه که یدونه از اون جن‌ها داشتم، صبح که از خواب بیدار میشدم یا عصر که برمیگشتم خونه همه‌جا مرتب بود.خیال باطل دیروز با خودم گفتم چهارشنبه رو مرخصی میگیرم، بعد به مامانم و هانیه هم میگن ناهار بیان خونه ما بعد هم با مامان و خواهرم بدون کس دیگه کیف میکنیم هم خونه رو مرتب میکنم. برای چهارشنبه ساعت 9 تا 11 برام جلسه گذاشتند. گفتم عیب نداره ساعت 11 مرخصی میگیرم بعد به مامان‌اینها زنگ میزنم و غا هم از بیرون میگیرم و میرم خونه. جلسه تا ساعت 1 طول کشید متفکرو من درحال حاضر کاملا خیط شده در شرکت هستم.گریه

پریروز رفتیم پرده سفارش بدیم. اول که محمدعلی هی اومد تو مغازه هی رفت بیرون. بعد کفشش رو درآورده که بره روی صندلی به پرده‌ها دست بزنه. بعد بدون کفش کلی تو مغازه دویده. بعد به فروشنده گفته که اون یکی فروشنده که اینجا نشسته بود کو. بعد رفته پشت دخل. بعد گیر داده که چرا تلفن زنگ میزنه جواب نمیدی. بعد .... خلاصه فکر کنم ما از مغازه اومدیم بیرون آقاهه اینجوری بود.کلافه

آزاده: پسرم بیسکویت میخوای.

محمدعلی: بله. (درحال خوردن:) بابایی بیسکویتش چقدر اوسمزس (خوشمزس)

آزاده: نوش جون پسرم.

محمدعلی: با بابا بودم.

آزاده:ناراحت