چند روزه دارم راجع به توقعات خودمون از محمدعلی فکر میکنم. فعلا به این نتیجه رسیدم که خیلی پرروییم.چشمک دارم سعی میکنم خودم رو جای این بچه بذارم، میبینم اگه من جای اون بودم اصلاً زیر بار هیچکدوم از این زورگوئیها نمیرفتم. مثلاً فکر کنید به بچه 35 ماهه میگیم که من و بابا توی یک اتاق و حتی یک تخت میخوابیم، اونوقت تو تنها تو اتاق خودت بخواب.تعجب تازه دلیل هم میاریم که ببین هرکی تو تخت خودش میخوابه. یا اینکه من خودم یک هفته است که علافم یک سطل و برس برای دستشویی بخرم. اقلا سه چهارتا مغازه رفتم که نتونستم تصمیم بگیرم کدوم بهتره و شیکتره. نهایتاً هم دیروز منصرف شدم از خریدش تا عید. اونوقت بچه رو میبریم تو اسباب‌بازی فروشی بهش میگیم یکی انتخاب کن. تازه فکر میکنیم چه لطفی داریم بهش میکنیم که میخواهیم براش اسباب‌بازی بخریم اونهم با انتخاب خودش. یا اینکه واقعا بچه با چه توجیهی باید بفهمه که پاهاش رو شلپ شلپ نزنه تو آب جمع شده توی خیابون. اونوقت تو اون لحظه من اینجوریکلافهشدم. درصورتیکه اگه یک لحظه خودم رو بذارم جای اون و فکر کنم خب نهایتاً یک شلوار و جوراب باید عوض بشه دیگه. حالا بجای روزی 10 بار، امروز 11 بار عوض بشه.

محمدعلی یک عروسک از این کارکتر (پاتریک استار) داره که بهش میگه عموصورتی. البته وقتی کوچکتر بود بهش میگفت عمو صَتَلی. پریروز گیر داده که مثل عمو صورتی فقط شورت بپوشه. یه یک ساعتی که فقط با شورت گشتن دیگه بهش گفتم مامانی مادیگه مردیم از گرما. بیا لباس بپوش که بتونم کولر روشن کنم. حالا نتیجه‌اش این شده که باید برای عموصورتی هم لباس بخریم سردش نشه.

دوتا خرس قهوه‌ای و زرد بزرگ هم داره که  دوستام براش خریدن. کلی دوستشون داره و الآن چند روزه که شده معلمشون. مثلا دستشون رو میگیره میاره تو هال. بهشون میگه یک دقیقه اینجا بشین. بعد شروع میکنه عقربه‌های ساعت رو تغییر دادن و ساعت یادشون میده. الآن شد ٣. الآن شد ۵. نمیدونم از کجا امر بهش مشتبه شده که خودش ساعت بلده. فقط یکبار من بشه گفتم این دوتا عقربه‌ها که میرن بالا یعنی ساعت ١٢ شبه . باید بخوابیم.

آزاده: محمدعلی ببین ساعت 12.5 پسرم. دیگه دی‌وی‌دی هم خسته شده. باید بخوابیم.

محمدعلی: ببین چشم نداره، دهن نداره.

آزاده: بله مامانی چشم و دهن نداره.

محمدعلی: پس نمیتونه بگه خسته شدم.

آزاده:تعجب