تو برگشت از مأموریت، پرواز مشهد-تهران 3ساعت و ربع تأخیر داشت. درنتیجه بنده که ساعت 8 شب رفته بودم فرودگاه که 9 پرواز کنیم، تا ساعت 1:15 نصفه شب علاف بودم تو فرودگاه. بعد هم ساعت 2:30 رسیدیم تهران. بنده خدا حمیدرضا هم محمدعلی رو گذاشته بود تو ماشین و اومده بودند دنبال من. خلاصه که من هی نشستم تو فرودگاه و هی حرص خوردم. سریال نگاه کردم حرص خوردم. اخبار گوش دادم و حرص خوردم. بقیه که با لپ‌تاپشون تو اینترنت میگشتن رو نگاه کردم و حرص خوردم. علاوه بر حرص یک لیوان ذرت مکزیکی، آب انبه سن‌ایچ، نکتار هلو سن‌ایچ، شیرکاکائو میهن هم خوردم که یک کمی حرصه کم بشه که نشد. فکر کنم دیگه کم مونده بود فروشندهه بهم بگه خانم چقدر میخوری؟

یکی از وقتهایی که خیلی دلم برای بچه‌ها میسوزه، لحظه ترکیدن بادکنکشونه. وقتهایی که بادکنک محمدعلی مخصوصا هنگام باد شدن توسط کسی غیر از خودش میترکه دلم نمیاد تو چشماش نگاه کنم.

و ای کسانی که در تابستان به یک سفر تفریحی رفتید و همه خستگیهاتون رو دور انداختید، من به شما بسیار حسودی میکنم.