• دو هفته تا تولد محمدعلی مونده، پسرم داره سه ساله میشه و من هنوز به نتیجه نرسیدم که سرکار رفتن کار درستی بود یا نه. البته تقریباً مطمئنم که برای محمدعلی مشکلی ایجاد نشده و شاید حتی بهتر هم بوده ولی فشاری که این مدت من تحمل کردم ارزشش رو داشت یا نه؟ فعلا تنها تصمیمی که گرفتم اینه که اگر بچه‌ دومی در کار بود، 2 تا 3 سال اول رو سر کار نرم و درس بخونم. حداقل اینجوریش رو هم امتحان کنم تا بفهمم کدوم بهتر بود. بعدش در مشاوره  دادن به مادران جدید حاضرم.
  • نمیدونم مالِ ماه رمضونه یا دلیل دیگه‌ای داره. حسابی قاطی کردم. هم از لحاظ جسمی که یک پا درد عجیب و غریب پیدا کردم. پای چپم مخصوصاً انگار کشیده شده، یک احساس خستگی همراه با سنگینی و درد و بعضاً بی‌حسی و گزگز شدن. هم از لحاظ اخلاقی که شدیداً شدم کنیز حاج باقر اینقدر که به این محمدعلی بنده خدا غر میزنم. تازه تمام سعیم رو هم میکنم که باهاش راه بیام و مهربون باشم ولی بعضی وقتها به خودم میام میبینم دارم یکسره غر میزنم. البته بماند که ایشون هم اصلاً کم نمیارن و بیشتر از من صداش رو بلند میکنه و اخم میکنه و طلبکار میشه. ژست جدیدش هم اینه که یک دستش رو میزنه به سینه‌اش و یک دستش رو میزاره زیر چونش و اخم میکنه. بعد هم دو تا از انگشتهاش رو میگیره طرف من و میگه هزارتا بهت گفتم این کار رو نکن.
  • دیروز پسرک رو بردم دندانپزشک کودکان. نمیدونید وقتی مثل آدم بزرگها نشسته بود روی صندلی و نهایت همکاری رو با دکتر میکرد و به تمام سؤالهاش جواب میداد چه حالی کرده بودم. حسابی تو  آسمونها پرواز میکردم.
  • چند شب پیش رفته‌بودیم یک مراسم مذهبی اساسی. همینکه وارد شدیم محمدعلی چشمش افتاد به یک دختر هم سن خودش. تا آخر مجلس فقط بدو بدو کردند و دوستم دوستم از دهنش نیفتاد. بعد هم در یک جملع نغز فرمودند باید با دخترها دوست بشم. مطمئنم اگر طرف پسر بود از اول تا آخر داشتند سر اسباب‌بازی و بقیه چیزها دعوا میکردند.
  • در پی کمی ابراز محبت مامان به بابا دویده اومده میگه بچه‌ها بسه دیگه.چشمک
  • میخواست حمیدرضا رو از اینکه گازش بگیره منصرف کنه، بهش میگفت بابا تو که شیر نیستی، بعد یکخورده فکر کرد دوبار گفت پلنگ هم نیستی، ببر هم نیستی اصلا گورخر هم نیستی.نیشخند (با عرض شرمندگی از بابا حمیدرضا)
  • ساعت 1 نصفه شب با کلی سلام و صلوات و قربون صدقه گذاشتمش تو تختش که بخوابه، ساعت 5 دقیقه به 2 داد میزنه که مامانی جیش دارم. رفتم بالا سرش میگه صبح بخیر. تعجب

کسی پیشنهادی برای نحوه تولد گرفتن برای 3 سالگی داره جوری که به بچه خیلی خوش بگذره؟