جناب مدیرخان یک هفته رفتند مرخصی و استراحت کردند، حالا اومدند دارن یکسر غر میزنن. میگه چرا دیشب اینقدر نموندید که گزارش تموم بشه. میگم خب نمیتونستم باید ساعت 3،5 میرفتم دنبال پسرم. تازشم جمعه هم که من بیچاره از صبح تا ساعت 2.5 اومدم که. از این ببعد هر وقت بره مرخصی مسافرتی من هم زمان اومدنش میرم مسافرت تا یکخورده انرژیش کم شه اونوقت سر و کلم پیدا بشه. آخش چقدر غر زدم. خیلی عصبانی بودم‌ها. الآن یکذره بهتر شد.عصبانی

چهارشنبه گذشته تو مهد مسابقه شنا برگزار شد. اعتراف میکنم که بچم لاغرترین بچه توی مهد بود. اصلاً فکر نمیکردم اینقدر شنا یاد گرفته باشه. خیلی برام جالب بود. توی عمق 2.5 متری انداختنش و اصلا نترسید و کلی شنا کرد. اینقده خوشحال شدم که اسمش رو کلاس نوشته بودم که نگو.

مربی اصلیشون یک هفته رفته بود مسافرت و نبود. حالا کلی من براش توضیح داده بودم که فریده جون رفته مسافرت‌ها. رفته به مربیه گفته هفته پیش که تو مُرده بودی،تعجب من داشتم اینجا از بین میرفتم.

بچم اینقدر خلاقه که من موندم. بهم گفته براش هواپیمای سفید پررنگ بخرم. فکر کن.( آیکون یک مادر امیدوار که به خودش امیدواری میده)

به باباش میگه بابا این مسواکِ شماست. دَهنیه. این هم حوله شماست. دَستَنیه.یعنی شما بهش دست زدید. (از این ببعد بجای واژه دستمالی از واژه دَستَنی استفاده میکنیم.)

شب نوزدهم با خودمون بردیمش مسجد، اینقدر شلوغ کرد و دوید تو مسجد و بازی کرد که چند نفر هی من بیچاره رو دعوا کردن.گریه یک آقاهه که ول نمیکرد. نمیدونم توقع داشت من تو اون لحظه چیکار کنم. خلاصه نتیجه‌اش این شد که دو شب بعدی رو به سبک 3 سال گذشته موندم تو خونه.

هفته پیش چکهای شهریه سال تحصیلی جدید رو دادم و گوشم هنوز داره خون میاد. میخوام به محمدعلی بگم مادر من خداییش خیلی برای مهدت مایه گذاشتم، حالا اگه بعداًها خواستی من رو  بذاری خانه سالمندان خواهشاً یکجایی بذار که اینترنت داشته باشه و سوسک نداشته باشه. تازه اگه سیستم خواب اجباری هم داشت که استقبال میکنم اینقدر که الآنها کم‌خوابی دارم.

یک خواهش: برای این کوچولو خیلی دعا کنید.