یک شب محمدعلی گیر داد که قصه آقا گرگه رو بگو. من هم یک قصه همینجوری از خودم ساختم که دیگه هر شب شد دعای قبل از خوابمون. قصه این بود که

یکی بود، یکی نبود. یک آقای کشاورزی بود که یک مزرعه داشت. توی مزرعه‌اش چند تا مرغ و خروس و جوجه و بعبعی داشت با یک سگ نگهبان. کنار مزرعه هم یک جنگل بود که آقا گرگه اونجا زندگی میکرد. آقا گرگه خیلی دوست داشت بره توی مزرعه و جوجه‌ها رو بخوره ولی اقای کشاورز همیشه مراقبشون بود. یک روز صبح زود که اقای کشاورز داشت میرفت خرید آقا گرگه دیدش و با خودش گفت الآن بهترین موقع است که برم توی مزرعه و جوجه‌ها رو بخورم. یواش یواش رفت توی مزرعه و یواش یواش رفت توی مرغدونی. مرغها و خروسها و جوجه‌ها خواب بودند. بعد دو تا جوجه رو برداشت. جوجه‌ها شروع کردند به جیک جیک. مرغها و خروسها بیدار شدند و سروصدا کردند. سگ نگهبان بیدار شد و اومد دید آقا گرگه جوجه‌ها رو گرفته. گرگه شروع کرد به فرار کردن. حالا هی گرگه بدو سگه بدو. تا اینکه آقا گرگه پاش گیر کرد به یک شاخه درخت و خورد زمین. جوجه‌ها از دستش فرار کردن و سگه نگهبان نجاتشون داد. بعد آقای کشاورز از سگ نگهبان خیلی تشکر کرد و دور مزرعه هم دیوار بلند کشید که دیگه آقا گرگه نتونه بیاد تو.

 

حالا دیشب حمیدرضا به محمدعلی میگه یک قصه برای بابا بگو خوابش ببره. میگه:

یکی بود، یکی نبود. یک مزرعه بود که توش مرغ و جوجه و بعبعی بود. یک روز آقا گرگه اومد تو مزرعه یواش و یواش رفت همه مرغ و خروسها و ببعی رو خورد. قصه تموم شد.خنده

قیافه منو تصور کنید که کلی سعی کرده بودم یک قصه‌ای بگم که هیچکس خورده نشه.