سه سال پیش همین ساعتها بود که تو اتاق عمل بودم و خانم دکتر بهم میگفت استخرش رو سوراخ کرد؟ میخواد خودش رو به اول مهر و مدرسه برسونه. و من خواهش میکردم که درد خیلی زیاده زودتر منو بیهوش کنید.

عزیز دلم سه سال از روزی که اولین بار صورتت رو دیدم میگذره. صورتی که انگار با پرگار کشیده بود خدا اینقدر که گرد بود.

از بابت نمره‌ای که در مادر بودن میگیرم اینقدر شرمنده‌ام که دیشب که خوابیدی یک دل سیر گریه کردم. احساس بدیه نازنینم. این که نمره قبولی را هم نتونستم کسب کنم چه برسه به نمره خوب.

هنوز بابت شیری که نداشتم که بهت بدم شرمنده‌ام. هنوز بابت اینکه ماه اول تولدت اینقدر استرس و فشار روحی من زیاد بود که نتونستی تو بغلم به آرامش برسی شرمندم. هنوز بابت اینکه این سه سال کارم رو رها نکردم و تمام مدت پیشت نبودم شرمندم. هنوز هم بابت صبحها که توی خواب بغلت میکنیم و از خونه میایم بیرون شرمندم. از اینکه شبها اینقدر توان ندارم که تا زمانی که خوابت ببره برات قصه بگم و بعد از قصه سوم دیگه کم میارم و تو هم با بزرگواری بروی خودت نمیاری و میگی مامانی حالا فکر کن قصه یادت بیاد، هرچند که میدونی در حین فکر کردن جفتمون خوابمون میبره شرمندم. عزیزم من رو ببخش که اینقدر قدرت ندارم که چیزی رو که دوست ندارم تغییر بدم.

سه سالگی سن مهمیه. این رو از علامت (زیر 3 سال ممنوع) روی اسباب‌بازیها هم میشه فهمید. یا مهدکودکهایی که بچه زیر 3 سال رو قبول نمی‌کنند. یعنی این که عزیزکم برای خودت آقای کوچکی شدی از امروز. باید خیلی بیشتر حواسمون بهت و به نظراتت و سلایقت باشه. هرچند که اگر نباشه بلد شدی چجوری حالیمون کنی.

احساس من نسبت به حضور مامانم همیشه آرامش بوده. اینقدر که حاضر نبودم با کس دیگری حتی بابام برم به مدرسه. اینقدر که تا سال آخر دبیرستان از مدرسه بدم میوند و هیچوقت اول مهر رو دوست نداشتم که ازش متنفر بودم. هنوز هم صدای جاروبرقی یا چرخ گوشت بهم آرامش میده چون زمان بچگی یادآور این بوده که مامان کنارمه. خدایا کمکم کن بتونم برای محمدعلی این حس آرامش رو داشته باشم.

 

راستی امروز این وبلاگ هم یک ساله شد.