دیروز تولد محمدعلی رو توی مهد شاپرک گرفتیم. اول قرار گذاشته بودیم دوشنبه 30 شهریور تولد بگیریم، روز شنبه دیدم برای من جلسه گذاشتند با مدیرعامل، خب من هم برنامه رو تغییر دادم به سه‌شنبه، بعد روز دوشنبه اومدم شرکت دیدم جلسه رو گذاشتند سه‌شنبه. ما هم تولد را کردیم چهارشنبه. بعد روز سه‌شنبه اومدم شرکت دیدم جلسه رو گذاشتند چهارشنبه. اینجا بود که آزاده دیگه حسابی عصبانی شدعصبانیو در یک عملیات استشهادی به آقای مدیر اعلام کرد که مگه من مسخره شما هستم و توی جلسه هم شرکت نمیکنم و تولد بچه‌ام برام خیلی مهمتره و دیگه نمیتونم عقب بندازمش. در نتیجه تولد روز چهارشنبه برگزار شد. روز سه شنبه عصر که رفتم دنبال محمدعلی تازه به من گفتند که مهمون هم میتونید بیارید. ولی توی اونوقت کم نتونستم کسی رو دعوت کنم. بجز آرام عزیزم که لطف کردند و بادوتا پسر گلشون تشریف آوردند و فریما جان که با بردیا اومدند.

خلاصه که من و حمیدرضا از صبح ساعت یکربه به 5 بیدار شدیم و نشستیم به کادو کردن کادوهای برگشت به بچه‌ها. 60 تا کادو. فکر کن. کی دیگه غیر از پدر و مادر میتونه شب ساعت 1 بخوابه و یکربع به 5 بیدار شه بشینه 60 تا کتاب و شکلات کادو کنه؟ (پیشنهاد آقای حمیدرضا: کادو کردن هدیه‌های شما را قبول میکنیم. درصورت تمایل کامنت بگذارید)

بعد ساعت 8 اومدیم شرکت و من ساعت 10 مرخصی گرفتم که برم کیک رو تحویل بگیرم و 60 تا آبمیوه و مقداری چیپس و ذرت بخرم برای جشن. ساعت 11:30 رسیدم مهدکودک و تو اون لحظه چی خستگی آدم رو درمیبره؟ یک پسر بداخلاق اخمالو که پشتش رو کرده به همه و میخواد تنها بره توی کلاسش بشینه. خودتون ببینید:

آقای بداخلاق

 

محمدعلی و بردیا و عرفان

تینا جون مربی محمدعلی و بردیا

همکلاسیهای محمدعلی

 

محمدعلی و مامان

محمدعلی و محمدمهدی(پسرعموی محمدعلی)

همکلاسیهای محمدعلی درحال شعر خوندن

آوین عسلی درحال رقص چاقو