دلم نیومد اینها رو نگذارم.

 

پریشب یکجورهایی مجبور شدم بهش قول بدم بریم برات توماس (عکس بالا) بخرم. شال و کلاه کردیم راه افتادیم رفتیم نی‌نی‌سالن سه راه ضرابخونه. قبلا دیده بودم که اونجا داره. تا رفتیم تو به فروشنده گفت توماس میخوام و اونهم داد دستش. پرسیدم چنده گفت 26 تومن. چون تازه براش اسباب‌بازی خریده بودیم بنظرم زیاد اومد. به محمدعلی گفتم بیا نگاه کن ببین میخوای یک چیز دیگه انتخاب کنی؟ فسقلی میگه من دستم پره خودت یک اسباب بازی دیگه برام بردار.نیشخند

باید بطور جدی کتاب محبت کنیم اما لوس نه رو شروع کنم بخونم. فکر کنم بدجوری داره لوس میشه. اعتراف میکنم داره میشه جزء بچه‌هایی که فقط برای پدر و مادرشون قابل تحمل هستند.

تقریبا از شنبه منتظرم که کی چهارشنبه میشه به تعطیلات برسم. دلیلش هم اینه که تو تعطیلات قبلی به هیچکدوم از کارهام نرسیدم. نه خستگیم رفع شده نه کارهای عقب افتاده‌ام کم شده. اگر هم کاری رو انجام دادم ، چندین برابر جاش اومده. مدتهاست بیرون رفتنم شده خرید برای محمدعلی، پارک بردن محمدعلی، دکتر بردن محمدعلی. فکر کردنم شده محمدعلی. اینترنت اومدنم شده نوشتن از محمدعلی. دلم برای خودم تنگ شده. برای حمیدرضا تنگ شده. برای خانواده‌ام تنگ شده. فکر کنم اینطوری نشه ادامه داد. باید طرحی نو دراندازم.