یک واژه‌ای برای زندگی خودم اختراع کردم به اسم زن صنعتی. زن صنعتی کسیه که هیچوقت بیکار نبوده. بعد از تمام شدن درسش و حتی قبل از آن میرفته سرکار. زن صنعتی اگر یک روز بمونه خونه و برنامه خانواده تلویزیون رو نگاه کنه بهش احساس بدی دست میده. زن صنعتی خیلی دوست داره که توی کارش موفق باشه و پیشرفت کنه ولی در عین حال دوست داره توی پاساژها بگرده و مغازه‌ها رو تماشا کنه هرچند فرصتش شاید سالی دو سه بار پا بده. زن صنعتی دوست داره که پا بپای آقایون همکار کار کنه و مأموریت بره ولی ایام معدودی در ماه به خودش فحش میده که نباید برای خانمها دو روز مرخصی اضافه درنظر بگیرند؟ زن صنعتی در عین این که دوست داره در کارش موفق باشه دوست داره خونه‌اش همیشه مرتب باشه، سر و وضع خودش مرتب و تر و تمیز باشه و خوشحال و شاد باشه ولی اتفاقی که عملاً میفته اینه که اگر یک وقتی چشمش به خودش خورد توی آینه جا میخوره و با خودش میگه این منم؟ چرا ؟ بعد غمش میگیره و افسرده میشه. زن صنعتی وقتی عروسی وسط هفته دعوت میشه غم دنیا میاد رو دلش و برای اینکه بموقع به کارهاش برسه اونقدر بدو بدو میکنه و خسته به عروسی میرسه که قیافش دیدنیه. و وقتی همه دارن میگن و میخندن چون ظهر ناهار وقت نکرده بخوره همش تو دلش میگه پس کی شام میدن ؟ تازه اگر میگرن لعنتی بذاره چیزی بخوره. وقتی بهش میگن فردا پاتختیه فقط هاج و واج نگاهشون میکنه و میگه ایشالله بعدا خدمت میرسیم. این زن صنعتی وقتی مادر میشه دیگه میشه یکی از شاهکارهای خلقت. صبح در حالی که نمیدونه چرا هنوز خسته است بزور از جاش بلند میشه. بعد سعی میکنه که همینطوری که کیف مهدکودک بچه‌اش رو میبنده و براش شیر موز درست میکنه و تغذیه رو مطابق برنامه داده شده از طرف مهد توی کیفش میذاره هی چک کنه که چیزی از قلم نیفته. موقع بیرون رفتن از خونه نگاهش به خودش توی آینه میفته و تو دلش چندتا بد و بیراه به خودش میگه تا دلش خنک بشه. توی راه یادش میفته که غذای خودش رو جا گذاشته ولی خب اصلا مهم نیست. با کلی تاخیر میرسه شرکت و باید سرعت کارش رو ببره بالا تا به همه کارهاش برسه چون عصر هم باید زودتر از شرکت بره تا بچه‌اش دیرش نشه. البته اگه بتونه تمرکز داشته باشه بازهم جای شکرش باقیه. تا عصر ممکنه با مامانش یا خواهرش یا ... تلفنی صحبت کنه که جملات تکراری همشون اینه که ما کم میبینیمت و گلایه. عصر تقریبا بدو بدو میره سراغ ماشین و راه میفته سمت مهد و ترافیک اعصابش رو خرد میکنه. بچه‌اش رو برمیداره سعی میکنه یک مادر مهربون و با انرژی باشه. سعی میکنه خواسته‌های بچه‌اش رو برآورده کنه برای همین وقتی میگه بریم پارک دوباره تو ترافیک راه میفته میره پارک. چون دوست داره بچه‌اش از چیزی جا نمونه میبرتش برنامه‌های مختلف مثل فرهنگسرای کودک، کلاس خلاقیت، جشنواره کودک، بازی، سلامت و ... . چون به تغذیه بچه‌اش اهمیت میده سعی میکنه تا جایی که میشه هر شب غذای خونگی درست کنه و البته غذا باید خوردنش برای بچه‌اش راحت باشه و در ضمن مقوی باشه. سعی میکنه شب برای بچه‌اش قصه بگه تا بخوابه و یکوقت مجبورش نکنه جوری که دوست نداره بخوابه. زن صنعتی وقتی میره روزنامه فروشی یکدونه روزنامه اعتماد برمیداره و مجله شهرزاد و مجله کودک. زن صنعتی نمیدونه وقتی میره مهمونی خوشبحالت‌ که میری سر کار و اینقدر فعالی و مستقلی های بقیه زنهای خانه‌دار رو باور کنه که یا قیافه‌های آراسته و شاد اونها در کنار قیافه خسته و دربداغون خودش رو. زن صنعتی میدونه که نمیتونه توی خونه دوام بیاره ولی خستگی این نوع زندگی رو هم نمیدونه باید چه‌کار کنه. زن صنعتی قیافه‌اش مثل یک علامت سؤال بزرگ شده.