• دیروز با مامانم رفتم دو رنگ کاموا خریدم که برای پسرم پلیور ببافم. خب آدمیزاده دیگه بعضی وقت‌ها کارهایی میکنه که شاید بنظر بقیه (مثلاً جناب حمیدرضا) منطقی نیاد ولی از اون کار لذت میبره. حالا اینکار من هم در راستای عشق به خود و تحویل گرفتن خودمه.از خود راضی
  • میگم خداییش خنگی هم بد دردیه. صبح از ماشین پیاده شدم و درها رو قفل کردم، داشتم لباسم رو صاف میکردم دیدم دزدگیرش صدا کرد و درها باز شدند. دوباره بستم وایسادم ببینم قضیه حلّه، دوباره درها باز شد، خلاصه 10 دقیقه‌ای سرکار بودم دیگه.  سوالتمام درها رو چک کردم شاید خوب بسته نشده‌اند که این بازی درمیاره، آخر سر گفتم شاید چون من کنارش ایستادم این درها رو باز میکنه. درها رو قفل کردم و رفتم دورتر، مشکل حل شد.تعجب
  • صبح رفتم با مربی محمدعلی (تینا جون) صحبت کنم اینقدر خوشگل و خوش آرایش بود که کلی انرژی گرفتم. حالا عصر هم میخوام برم ببینمش خستگیم دربره.  بغلبه خدا نعمتیه‌ها. به فکرم رسیده که نکنه بچه‌ام من رو با تینا جون مقایسه کنه بعد بگه مامانم چقدر ... (در راستای احترام به خودم شما خودتون حدس بزنید). تصمیم گرفتم از امروز که میرم خونه اول برم یک دوش بگیرم بعدش هم کمی به خودم برسم دل بچه‌ام نگیره. (الهی بمیرم برای جناب همسر)شیطان
  • ساعت 12 شب محمدعلی اومده تو تخت ما هی هم میپره رو سر و کلمون. بهش میگم محمدعلی شلوغ کنی میبرمت تو تخت خودت‌ها. بهم میگه من رو ببر تو تختم اونوقت من میدونم و تو.  متفکرخداییش اونقدر جدی و محکم گفت که جا خوردم.

تیتر یک بیت از شعر "حسنیه ما یک بره داشت" منوچهر احترامی است.