برای خودم دراز کشیده بودم یکه خیر سرم یک کم ریلکس بشم و مجله بخونم و خستگی در کنم، هی محمد علی اومد گفت مامانی بیا کارت دارم، مامانی بیا کتاب بخون، مامانی بیا هلی کوپتر بده، مامانی بیا لودر بده، مامانی بیا جرثقیل بده، مامانی بیا ماشین پلیس بده (آهان کلافه شدید تازه این نصفش بود) بعد از اینکه همه رو انجام دادم و میانگین فاصله دراز کشیدنم به نیم دقیقه رسید باز دوباره اومد گفت مامانی بیا. گفتم مامان بسه دیگه من هم میخوام مجله بخونم، رفته یک خودکار آورده گذاشته لای مجله بعد هم مجله رو بست و برداشت گذاشت روی میز و خیلی جدی گفت باشه برای فرداتعجب

فکرش رو بکنید دیروز من یک ایمیل از یک دوست بسیار عزیز دوران دانشگاه پیدا کردم. میگم پیدا کردم برای اینکه خیلی وقت پیش فرستاده بود ولی بدلیل اینکه من میل یاهو را خیلی وقت بود چک نکرده بودم ندیده بودمش. این دوست عزیز کسی نیست بجز زهره فریدونی مامان محمد و علی و مریم سه قلوهای دیدنی و خوردنی. خلاصه ما در کمال هیجان جواب دادیم و امروز با هم تلفنی صحبت کردیم و قراره بعد از اومدن شیرین جون در یک میهمانی همه همدیگر رو ببینیم. خلاصه بسی خوشحال هستیم. به به.