محمدعلی و باباش رفته‌اند بیرون و من نمدونم از این فرصت پیش آمده چطوری استفاده کنم؟سوال بافتنی ببافم؟ بشینم پای اینترنت؟ به کارهای خونه برسم؟ یک کم بخوابم که خستگی دیروز مأموریت عسلویه رو درکنم؟ مجله بخونم؟ کتاب بخونم؟ خلاصه که حسابی گیج شدم. همینه دیگه آدم که جنبه نداشته باشه اینجوری میشه.

داره بوی غذای همسایه ها میاد و من هم سابی گرسنه شدم. من هم البته سوپ درست کردم بعلاوه مروری بر آنچه در هفته گذشت. فکر کنم کم کم برسند و من هنوز از این فرصت حداکثر استفاده رو نکردم ولی خیلی برنامه خوبیه ها. یعنی از خیلی هم یک خورده بیشتر. بچه ها با بابا برند بیرون و مامان هم یک نفسی بکشه. حتما امتحانش کنید.شیطان