یک سری چیزهایی هست که بنده حقیقتاً از شنیدنشون یا دیدنشون کهیر میزنم.

  1. یکی از بدترینهاش روز دخترانه. نمیدونم واقعا منظورشون از این نامگذاری چی بوده. البته روز زن هم همینطور. منظورم روز مادر یا پدر نیست. چون این روزها مثلاً قراره که یادمون بیفته از کسانی که از روی انتخاب و اراده زندگیشون رو به ما اختصاص دادند و همه‌جوره‌ برامون زحمت کشیدند یک یادی بکنیم. ولی روز زن و دختر رو که میشنوم یاد روز معلولین و مستضعفین و ... میفتم. یعنی چی؟ مثلاً بیایم از طرف قدردانی کنیم که دختره؟ یا از اینکه 364 روز هر جوری تونستیم در حقش ظلم کردیم تو این روز معذرت خواهی کنیم. یا مثل رادیو جوان جشنواره آشپزی دختران راه بندازیم و بگیم ورود آقایان ممنوع.
  2. یکی دیگه از چیزهایی که اساسی حال من رو بد میکنه این تبلیغات قلم‌چی و گاج برای بچه‌های دبستانیه. اینها دیگه چقدر بدبخت شدند به خدا. زمان ما که فقط سوم و چهارم دبیرستان کلاس کنکور و تست و این حرفها بود کلی پدرمون در اومد و استرس گرفتیم حالا این بچه‌های بیچاره رو میگن روز جمعه صبح کله سحر بیدار کنید بیان امتحان بدند، لابد بعد هم مادر و پدرها یاد پز دادنشون و چشم و هم چشمیشون میفتند و کلی به بیچاره گیر میدن که رتبه بهتر بیاره.
  3. از آیتم شماره 2 بدتر این کتابهای تعطیلات قلم‌چیه. خجالت نمیکشند که برای پول درآوردن خودشون این فرهنگ مسخره رو جا میندازن که بچه فقط باید درس بخونه. آخرش هم یک خنگ خپولی بشه اون سرش نا پیدا. من که اولویتم برای محمدعلی فقط شاد بودن و آرامش داشتنش برام مهمه. اصلاً بنظرم یک آدم خیلی عادی از لحاظ تحصیلات و موقعیت کاری با روحیه شاد و شنگول و سرحال خیلی بهتر از یک آدم به اصطلاح موفق با یک عالمه استرس و اعصاب خرده. اگر قراره موفق باشه باید در کمال آرامش و لذت درسهاش رو دنبال کنه. اینقدر از این مدرسه‌های طرح کیف در مدرسه یا اینکه به بچه نمره نمیدن خوشم اومده که نگو.

روز یکشنبه تو بزرگراه مدرس تو ترافیک شدید پشت فرمون یک لحظه خوابم برد و زدم به ماشین جلویی. 206 جلویی هیچیش نشد ولی کاپوت ماشین ما غر شد و خیلی بیریخت شد. حالی ازم گرفته شد اساسی. اینقدر که این چند روزه خسته‌ام و کارم زیاده.امروز میخواستم برم یک دعوای اساسی با مدیر کوچیکه بکنم که موکول شد به فردا. امیدوارم عصبانیتم نخوابه که بتونم خوب دعوا کنم.

آلبوم عکسها بروز شده.