یک وقتهایی کارهایی میکنم که حسابی از دست خودم عصبانی میشم. الآن هم از اونوقتهاست که خیلی شرمنده هستم. یک عزیزی که خیلی هم عزیزه گفته بود بیا ۵ شنبه بچه‌ها رو با هم ببریم بیرون. من هم خیلی دوست داشتم که باهاش باشم و ببینمش ولی نمیدونستم باید چیکار کنم. ۵ شنبه شب مهمون داشتم (البته توی رستوران نه خونه)، صبح کارگرم اومده بود و باید آرایشگاه هم میرفتم، در عین حال باید برای معصومه خانم ناهار هم درست میکردم. خیلی خیلی زشته که من همون موقع نگفتم نمیتونم بیام ولی امیدوار بودم که یکجوری بتونم ردیفش کنم. متاسفانه خونه هم خیلی راحت دسترسی به اینترنت ندارم و شماره تلفن این دوست عزیز رو هم نداشتم. خلاصه که از 5 شنبه تا حالا عذاب وجدان دارم و دارم به خودم بد و بیراه میگم. مهتا جون خیلی خیلی شرمنده هستم. ولی قول میدم قرار بعدی حتماً بیام.