دیروز که رفتیم دنبال محمدعلی در کمال بیرحمی و بدجنسی دونفری باهم (من و حمیدرضا) تمام تلاشمون رو کردیم که خوابش نبره، طفلکی دو سه بار حتی چشمهاش بسته شد و گردنش شل شد ولی موفق نشد. شیطان اینجوری بود که اومد خونه و دیگه خواب از سرش پرید و شروع کرد به بازی کردن. بعد هم شام خورد و در میان ناباوری من و باباش ساعت 10.5 خودش در کمال آرامش خوابش برد.نیشخند

ببینم اگه شما بچتون بیاد بهتون بگه "دیگه حوصلتون رو ندارم، میرم و دیگه هم برنمیگردم"  بهش چی میگید؟سوال

چند روز پیش به طه پسر خاله‌اش که 1.5 هست میگه آشغالها رو رو زمین نریز تو که دیگه ‌Baby نیستی، بزرگ شدی داری مثل من میشی.چشمک