امروز تا ساعت ٧ شب سر کار بودم. صبح که مدیر بزرگه اومد و دید روز پنجشنبه بخاطر حاضر شدن گزارشش اومدم سرکار کلی ذوق کرد. از قیافه‌اش معلوم بود. بعد هم پرسید که محمدعلی رو چیکار کردی. گفتم پیش مامانمه. واقعاً محمدعلی بچه معروف شرکت شده. بعدش هم که گفتم میمونم تا گزارش رو تموم کنم خیلی خوشحال شد. البته چیزی نگفت ولی من فهمیدم. حالا که ساعت 7 شب گزارش تموم نشده اومدم خونه من خیلی ناراحتم. نمیدونم فردا برم سر کار یا نه. خونه هم خیلی کار دارم. یک بازار شامی درست شده که بیا و ببین. تازه اگر حمیدرضا ظرفها رو مدیریت نکرده بود که دیگه هیچی. امروز صبح هم که بیدار شدم دیدم قبل از رفتن سر کار یک سری لباس ریخته تو ماشین لباسشویی و روشنش کرده. واقعاً دستش درد نکنه. همسری دوست دارم.هورا

مسیر شرکت تا مهدکودک محمدعلی اگر جردن پرنده پر نزنه حدود 3 دقیقه طول میکشه. (این رو روزهای عید که تهران خلوته کشف کردم). اگر رفت و آمد معمولی روان داشته باشه حدود 10 دقیقه طول میکشه. اگر ترافیک عصرگاهی پاییزی داشته باشه حدود 30 دقیقه طول میکشه. حالا دیروز بخاطر دو قطره بارون این مسیر یک ساعت و 40 دقیقه طول کشید. کم مونده بود پشت فرمون بشینم زار زار گریه کنم. بچم تنها شده بود و غیر از یک دختر کوچولوی گریان بقیه بچه‌ها رفته بودند. بهش میگم مامانی ببخشید دیر شد، خیلی ناراحت شدی. میگه آره. میخواستم برای آسمان شعر بخونم ولی رفته بود.چشمک

پریشب حمیدرضا بهش میگه مای بوک یعنی کتاب من. محمدعلی میگه بوک نه. بُک درسته.نیشخند

دیشب قبل از خواب چندتا کتاب برای محمدعلی خوندم بعد بهش گفتم دیگه بخواب. باز گفت کتاب عمو پورنگ رو بخون. گفتم باشه برای فردا. میگه ببین داره گریه میکنه میگه من رو نخوندی.اوه

فردا هم جشن عقد یک عزیزیه که خیلی دوستش دارم و براش آرزوی خوشبختی میکنم. واقعاً دلم میخواست شرکت کنم ولی به دلیل کار خیلی زیاد و اینکه مراسم توی دزفول برگزار میشه نتونستم. مریم جان حتماً برای عرض تبریک خدمت میرسیم.قلب