مشکلات ما برای شب خوابوندن محمدعلی همچنان ادامه دارد. دیروز که رفتم مهد دنبالش خواب بود، اومدیم خونه خوابید تا 8.5 شب. البته که من و حمیدرضا بارها تلاش کردیم که بیدارش کنیم ولی هربار با یک پدیده بنام پسرک وحشی عصبانی (شرمنده مامانی ولی خی همین بود دیگه) مواجه شدیم و بخودمون دلداری دادیم که بذار بخوابه خودش خوش‌اخلاق بیدار شه. خودش خوش اخلاق بیدار شد البته زمانی که من و حمیدرضا دیگه خیلی خسته بودیم.خمیازه

شب ساعت 11.5:

محمدعلی: قصه زنبور رو بگو.

آزاده: قصه زنبور کوچولو که اسمش هاچ بود و یک روز گم میشه و یک پروانه کمکش میکنه بره کندو پیش مامانش.

محمدعلی: قصه مارمولک رو بگو.

آزاده: قصه یک مارمولک که میخواسته با زبونش پروانه‌ها رو بخوره ولی گنجشکه نمیذاره.

محمدعلی: قصه بچه خوکها و گرگه رو بگو.

ْآزاده: قصه گرگ بد گنده.

محمدعلی: قصه مار Yellow رو بگو.

آزاده: قصه یک مار زرد که همه رو با نیشش اذیت میکرده و حیوونها با کمک سلطان جنگل میندازنش از جنگل بیرون.

محمدعلی: حالا قصه مار بنفش رو بگو

آزاده: مامانی قصه مار yellow رو که گفتم. هرجاش yellow بود با بنفش ریپلیسش کن. (دیوونگی که شاخ و دم نداره خب.)دلقک

محمدعلی: نه. قصه مار بنفش رو بگو.

آزاده: قصه یک مار بنفش که جدید اومده جنگل و حیوونها میندازنش زندان و شید دعواشون میکنه که اون که هنوز کسی رو اذیت نکرده و آزادش میکنه.

حمیدرضا: قصه سیاسی نگو.

محمدعلی: قصه شنگول و منگول رو بگو.

آزاده: قصه بزبز قندی

محمدعلی: قصه فٍرٍدی رو بگو که رفته مهدکودک.

آزاده: قصه فردی.

محمدعلی: حالا قصه فردی رو بگو که سوار هواپیما شده.

آزاده: قصه فردی.

محمدعلی: حالا قصه عموپورنگ رو بگو.

آزاده: بسه دیگه.

محمدعلی: نه بگو. ببین داره گریه میکنه.نیشخند

آزاده: قصه عمو پورنگ.

محمدعلی: قصه وینی پو.

آزاده: بذار فکر کنم.شیطان

بزودی کتاب قصه‌های ساخته خودم رو چاپ میکنم.

پنجشنبه دعوت شده به سمینار مدیریت استرس. از الآن استرس گرفتم که چجوری برم.استرس

 

 این هم عکسهای پاییز محمدعلی که توی مهد گرفته شده.