چهارشنبه جلسه مربیان و مادر پدرها بود توی مهدکودک.آخر کلاس یکی از مادرها اومد پیش من و حمیدرضا (حمیدرضا یکی از سه پدری بود که اومده بودبغل) و گفت من از آموزش زبانشون راضی نیستم و بیاین باهم بریم پیش مربیشون. من که خودم هم با تینا جون کار داشتم. دیدم همش تینا جون از پسرش تعریف میکنه و اون هی گیر داده که شیطونه و بازیگوشه و بهش اجازه بازیگوشی موقع درس ندید و اگه از الآن یاد نگیره دقت داشته باشه سر کلاس من تا آخر باهاش مشکل دارم . من خیلی کم پیش میاد که برای بقیه اظهار نظر بکنم ولی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. بهش گفتم پس اگه الآن بازی نکنند و شیطونی نکنند پس کی این کار رو بکنند. راستش خیلی خیلی دلم سوخت برای پسر کوچولوی مهربونی که توی 3 سالگی هم اجازه بازی و شیطنت نداره.

من که خودم یکبار هم فلش کارتهای محمدعلی رو باهاش تمرین نکردم. اصلاً هم ازش نمیپرسم چی یادگرفتی امروز. البته خودش اینقدر حرف میزنه که لابلای حرفهاش کلماتی رو که یاد گرفته میگه. تازه با همون دوتا جمله I Want Water , I Want to go to bathroom کلی ذوقمرگ شدم. دلیل این هم که گذاشتمش مهد دوزبانه این بود که استعداد خوبی توی حرف زدن داشت. من هم گفتم محیط رو براش فراهم کنم که اگر راست بود توی این سن زبان دوم میشه مثل زبان مادریشون بعدها افسوس نخورم. ولی بنظرم حقیقتاً یکجور خشونته این که توی این سن از بچه تقاضای درس خوندن داشته باشیم.