این اولین برنامه هفتگیه محمدعلی هست. هر کدوم از این اتفاقها هی یادم میاره که یعنی این پسر کوچولوی منه که قراره این کارها رو انجام بده. همون پسری که هی فکر میکردم کِی میشه که خودش از پله‌های خونه مامانم بالا بیاد تا من نخوام بغلش کنم با یک عالمه بار و بندیل (بقول مادر شوهرم یک جاهاز با خودم اینور اونور میبردم). بچه که بودم مادربزرگم ازم میپرسید تو دختر کدوم مرتضایی؟ و من باید جواب میدادم همون مرتضایی که شما ساعتهاش رو میشمردید. حالا معنی جمله‌اش رو درک میکنم. هرچند که میدونم هنوزهم ساعتهای مرتضاش رو میشمره با اینکه الآن پدربزرگ دو نوه است.

 

محمدعلی خوابش سنگینه و صبح‌ها بیدار نمیشه و ما هم خواب تحویل مهد میدیمش. اونجا هم تخت دارن و میخوابه. حتی شنیدم که بعضی وقتها چون شب دیر میخوابه، صبح تا ساعت 10.5، 11 خوابیده. وقتی برنامه رو دیدم گفتم خب این بچه من که از برنامه‌های صبحش عقب میفته. بعد با خودم فکر کردم هیچ چیز مهمتر از این نیست که بچه‌ام خوابش رو کامل بکنه. چیزی برای عقب افتادن وجود نداره. مهم آرامش داشتنشه.

 

بلیط مأموریت چابهار رو گرفتم دستم و هی بغض میکنم. اولین باره که باید مأموریت دو روزه برم. یعنی چهارشنبه صبح برم و پنجشنبه ظهر برگردم. اولین باره که باید محمدعلی شب بدون من بخوابه و البته من بدون محمدعلی. هی دارم به خودم دلداری میدم که چیزی نیست، مطمئناً محمدعلی به یک مامان قوی و محکم بیشتر احتیاج داره تا یک مامان عرعرو. مامان عرعرو و زیادی احساساتی عمر مفیدش تا 5 سالگی بچه‌است. ببین مامان نورا دخترش رو با پدرش فرستاده بود مسافرت. اصلاً شاید دیگه نبودی، نباید محمدعلی که زندیگیش تموم بشه.