از سه شنبه گذشته تا حالا سرماخوردم همچین اساسی. با وجود زدن ٢ تا پنی سیلین و خوردن کوآمکسی کلاو و هزار جور پرهیز هنوز دارم از پیشونی درد و بدن درد و ضعف شدید میمیرم. چهارشنبه و شنبه که نیامدم سر کار امروز هم ساعت ١٠ رسیدم. تازه از من بدتر بیچاره محمد علی مریض شده. نمیدونم بخاطر آنتی بیوتیکه یا دلیل دیگه ای داره که وضعیت معده اش حسابی بهم خورده. روزی سه بار اقلا عق میزنه و به عبارتی هیچی نمیخوره.( الآن دوباره حمیدرضا داد میزنه چرا میگی هیچی نمیخوره) ولی تر خدا بیاید ببینیدش چقدر لاغر شده شما بگید چیزی خورده یا نه. صبحی هم پشت سرم گریه کرد اصلا دلم نمیخواست بیام سر کار ولی نمیشد دیگه. تازه از سه شنبه تا حالا هم از خونه بیرون نیومده بودم و رسما احساس کپکزدگی میکردم.

حمیدرضا آرم ماشینهای مختلف رو برای محمدعلی کشیده بود و داشت بهش یاد میداد، بچم مزدا و میتسوبیشی رو باهم قاطی کرد و گفت مزداپیشی.