دیروز عصر محمدعلی رو بردم مهدکودک بادبادک. کلاس نمایش خلاق مادر و کودک. ساعت ٣.۵ مرخصی گرفتم که ۴ برسیم. کلاس جالبی بود. یک ساعت باهم چرخیدیم و عموزنجیرباف بازی کردیم و صدا و حرکت کلی حیوون رو تقلید کردیم. فکر کنم روی محمدعلی هم اثر خوبی داشت. اینکه مامانش داره باهاش بازی میکنه و بُز میشه مع‌مع میکنه یا گربه میشه و میومیو میکنه. و البته به من خیلی بیشتر چسبید. کلی اون حس "من مامان خوبی نیستم" رو لِه کرد. این روزها خیلی خیلی سر کار داستان داریم. از یک طرف حجم کار وحشتناک زیاد شده. از یک طرف با مدیر کوچیکه مشکل داریم. از یک طرف من عصرها باید زود برم دنبال محمدعلی و کارها نیمه تموم میمونه. ولی با این وجود میخوام این کلاس رو که هفته‌ای یک روزه ادامه بدم. میدونم که بعدها از وقتهایی که برای پسرک گذاشتم پشیمون نخواهم شد. ولی خستگی بعدش و اینکه من 7.15 رسیدم خونه تازه و سریع نماز خوندم و کتلت درست کردم که ساعت 8.5 سفره حاضر بوده و بعدش سر و کله زدن با محمدعلی تا ساعت 12.5 وحشتناک بود و باید براش یک فکر اساسی بکنم. کلاً این روزها فکرم درست کار نمیکنه. به محمدعلی میرسم، از همسرداری کم میاد، به همسر برسم، کارهای خونه میمونه، به کارهای خونه برسم، کارهای شرکت میمونه. میخوام هم بچه‌ام به بازی کردن بپردازه و یکسره نشینه پای تلویزیون پس باید باهاش بازی کنم از اونطرف میخوام بچه‌ام غذای خونگی تازه و سالم بخوره پس باید هر شب غذا درست کنم. از بقیه کارها هم فقط عذاب وجدانش و استرسش میمونه.استرسخلاصه که بلبشوییه. شاید برای همینه که نصف شبها از خواب میپرم و دیگه خوابم نمیبره و برای دومین بار در عمرم کم اشتها شدم. سؤال اساسی زندگیم اینه که مامانم چطوری ما 4 تا رو بزرگ کرده. زمانی که من اندازه محمدعلی بودم، خواهرم 1 سال و 8 ماه و برادرم 2 ماهش بوده.تعجب

موضوع بحث دیشب محمدعلی و باباش: مامان از دست تو ناراحت شده. نخیر مامانی از دست خودت ناراحت شده.نیشخند