داستان از اونجا شروع شد که روزهای شلوغ شلوغ هی داشتند کش میومدند، 4 تا پنجشنبه پشت سر هم سرکار بودم و خستگی پشت خستگی. تا اونجا که جناب حمیدرضا خان از قیافه بسیار خسته من شکایت کردند و من درسته که جواب دادم "نیست که شما بردپیت تشریف دارید" ولی عذاب وجدان گرفتم اساسی. درنتیجه در یک اقدام کاملاً بیسابقه سه‌شنبه و چهارشنبه رو بدون دلیل خاصی و صرفاً برای رفع خستگی و رسیدگی به امور عقب افتاده خانه مرخصی گرفتم. آی حال داد. آی حال داد، آی حال داد که خدا بدونه.

محمدعلی داره همه رو دیوونه میکنه، بقیش رو بعدا مینویسم.