چگونگی لحظات مامان آزاده:

  • لحظه‌هایی که از خوشی میخوام پرواز کنم:بغلماچ

محمدعلی بی‌مقدمه بهم میگه: I Like Mamani

  • لحظه‌هایی که احساس میکنم مادر موفقی هستم:از خود راضی
  1. محمدعلی به محض وارد شدن به مغازه یک ساعت اسپایدر من برداشته و اصرار داره که براش بخرم ولی با کمی توضیح اینکه شما هنوز استفاده از ساعت رو بلد نیستی و بجاش لباس اسپایدرمن برات میخرم بدون گریه‌زاری از مغازه میاد بیرون.
  2. قراره بریم فروشگاه حامی خرید و قبل از پیاده‌شدن از ماشین خودش میگه من فقط یک چیز میخرم و تا آخر خرید روی حرفش وایمیسته.
  3. شب خودش تلویزیون رو خاموش میکنه و بالش و پتوش رو هم مثل پلنگ صورتی دنبال خودش میکشونه میره تو تختش میخوابه.
  • لحظه‌هایی که بهش افتخار میکنم (و البته ازش یاد میگیرم):تشویق
  1. نوه‌های خاله‌ام که کلاس اول و دمو دبستان هستند کلاهش رو برداشتند و بهم پرت میکنند. خیلی جدی کنار ایستاد و گفت مهدیار اگه گرفتیش بده به من.
  2. حمیدرضا میخواد تحریکش کنه که حرف S رو که تازه بهش آموزش داده‌اند رو بنویسه. بهش میگه محمدعلی بلد نیست S بنویسه. خیلی جدی و بیخیال جواب میده خب بلد نباشم!
  • لحظه‌هایی که البته باید خجالت بکشم!!خجالتسبز
  1. توی مغازه بعد از اینکه کلی وقت جمله "آقا به من اجازه میدی به وسایل دست بزنم" رو با هزارجور آهنگ خوانده و توجه همه رو جلب کرده یک مجسمه گوزن رو نشون میده و میگه مامان از این گوسفندها برام میخری؟
  2. آخر مراسم وعظ و سخنرانی درحالیکه هنوز سخنران که یک روحانی آشنا هست تو مجلس حضور داره، میکروفن رو برداشته و میگه حالا من میخوام نانای بذارم همتون بلند شید.
  • لحظه‌هایی که ...شیطانقلب
  1. بهش میگم من با تو دوستم با تو دوست نیستم حرف خوبی نیست. این حرفها رو از آسمان یاد نگیر. میاد تو صورتم و با عصبانیت میگه: آسمان؟ دوست منه!
  • لحظه‌هایی که احساس استیصال و بدبختی میکنم.
  1. کل وقتم رو گذاشتم و هنوز نمیتونم مطمئن باشم که چیزی خورده.گریه

 

بجز این لحظه‌ها باقی ساعات آسمون خونمون ابری همراه با بارش پراکنده و رعد و برقه.

 

ازتمام دوستان عزیزم که به اینجا سرمیزنن و کلی به من انرژی مثبت میدن ممنونم. من حقیقتاً فرصت کامنت گذاشتن رو ندارم ولی مطالبتون رو توی گوگل ریدر میخونم.

ننه‌قدقد عزیزم بادبادک کلاسهای خیلی متنوعی برای زیر 3 سال داره.