این مدت که ننوشتم اتفاق خاصی نیفتاده بجز اینکه با یک پسری که مثل پلنگ صورتی دیوار رو رنگ میکنه و مثل پت و مت میخواد به دیوار میخ بکوبه و مثل شرک با میل بافتنی من شمشیربازی کنه و مثل اسپایدرمن از دستش نخ پرت کنه و مثل سام آتش‌نشان با شلنگ توالت همه آتش‌ها رو خاموش کنه و ... درگیریم اساسی که نتیجه‌اش فعلاً یک شب تا صبح بیمارستان بوده اونهم بخاطر اینکه گوشش خورده بود به میز و لاله گوشش خون اومده بود. ما هم فکر کردیم گوشش شکسته و حالا مثل کشتی‌گیرها میشه. آخر سر هم با یک بدبختی از بیمارستان که بزور میخواستند سی‌تی‌اسکن کنن فرار کردیم. هزارجا هم انگشت زدم که با مسؤولیت خودم میبرمش. آخه بچه سرحال که تو بیمارستان اینقدر حرف زد که سر همه رو برد و هزاربار به آقای پلیس سلام نظامی داد و از آقای آمبولانس پرسید چیکار میکنه و پوسترهای آنفولانزا را برای همه خوند رو بزور میگفتند باید اسکن بشه.

دیشب با شنیدن یک صدای وحشتناک من و حمیدرضا دویدیم تو اتاق و دیدیم آقا در کمال خونسردی جعبه ابزار را پرت کرده رو زمین و به ما هم میگه یک دقیقه صبر کن دارم دنبال دستی میگردم. البته بعداً کاشف بعمل اومد که دنبال چکش میگرده که به دیوار میخ بکوبه. پریروز هم دیوار پذیرایی رو با قلمو مثل پلنگ صورتی رنگ کرد اساسی و بعد هم که اومدم ازش بگیرم قلم رو پرت کرد روی مبل که بسلامتی مبل هم رنگی شد.

من تازگیها فهمیدم مشکل ما تو اسباب‌بازی فروشی محمدعلی نیست که، آزاده است. پام رو که میذارم تو مغازه اسباب‌بازی فروشی دیگه یکی باید یقه‌ام رو از پشت بگیره و بکشونه بیرون. البته درمورد ویترین مغازه‌های سیسمونی فروشی هم همینطور.

اما از خودم بگم که کم آوردم. یعنی آرزوم شده یک روز هیچکس با من کاری نداشته باشه. هیچکس صدام نکنه نه با لفظ مامانی، نه آزاده، نه خانم مهندس، نه حاج خانم. هیچی. یک روز خودم از خواب بیدار شم نه اینکه بیدارم کنن. یک روز به تمام کارهایی که برنامه‌ریزی کردم برسم. یکبار برم خرید و حداقل یکی از چیزهایی که خیلی احتیاج دارم رو برای خودم بخرم. یکبار بدون اینکه چشمم هزارجا دنبال محمدعلی باشه بتونم خرید کنم. از این خریدهای بیخیالی که برای یک بلوز کل تهران رو میگردند و هزارتا رو پرو میکنن.(اصلاً بیاد ندارم همچین چیزی رو و حقیقتاً به محمدعلی ربط نداره به حمیدرضا ربط داره) خب من هم آدمم بابا شاید یکبار حوصله نداشته باشم برای یک دستشویی بردن یک ساعت وقت بذارم که اول یک ربع دنبال هم بازی کنیم بعد نیم ساعت به من لگد بزنه که شلوارش رو درنیارم همراه با ریسه رفتن که خیلی بازی هیجان انگیزی میکنیم و من همینطور حرص بخورم. شاید من هم یک عصر جمعه دلم بخواد تنها باشم. شاید من هم یک روز حوصله نداشته باشم هی فکر کنم محمدعلی چی بخوره!! دلم برای یک روز بیخیالی و ریلکسی و آرامش تنگ شده. یک روز که دلم شور هیچ کاری رو نزنه. کاملاً حال و هوای روزهایی رو دارم که حوصله مدرسه رفتن نداشتم و یکجوری خودم رو به مریضی میزدم. چقدرخوب بود که یک راه حلی داشت. الآن ولی تمام لحظه‌های بالا در حد آرزو میمونه چون هر لحظه‌ای که پسرک کنارم نباشه باز یک پروانه تو دلم بال‌بال میزنه که یادآوری کنه مادری مرخصی نداره.