١) تقریبا ٢ماهه نتونستم یک وقتی رو جور کنم برم آرایشگاه.

٢) ٩ ماهه نتونستم یک وقتی رو جور کنم برم دندانپزشکی.

٣) از شروع ترم تا حالا یک خط نتونستم درس بخونم.

۴) هر دفعه که میرم دکتر هاشمی با خودم میگم دیگه حتما یک برنامه ورزش برای خودم تنظیم میکنم تا حالا موفق نشدم.

۵)از زمان دانشگاه دوست داشتم زبان ویژوال بیسیک رو یاد بگیرم، از طرف شرکت ثبت نام شدم فقط یک جلسه تونستم شرکت کنم.

۶) خدا را شکر برنامه عقد علی فعلا کنسل شده وگرنه بعنوان خواهر داماد حتی فرصت نکردم یک مدل لباس ببینم.

٧) مدتهاست که نتونستم یک دعای با حضور ذهن حتی بدون حضور ذهن بخونم.

با وجود تمام فاکتورهایی که از کارهای خودم گرفتم باز هم نه مادر قابل قبولیم، نه همسر قابل قبول، نه کارمند قابل قبول، نه دانشجو درست و حسابی.

(البته حمیدرضا اعتقاد داره وقتی من میرم سر کار یعنی دارم دنبال خواسته‌های خودم میرم، فقط من این معادله را نمیفهمم که چرا حالا اگه من دارم دنبال خواسته‌های خودم میرم باید به تمام خواسته‌های خانواده هم رسیدگی کنم ولی اگه ایشون دنبال درس میرند بازهم من باید از خودم مایه بذارم و اگه خواسته‌ای داشته باشیم تهدید میشم که اصلا میخوای درس رو ول کنم)

 

محمد علی اصلا حالش خوب نیست و باید امروز ببرمش دکتر خواهشا دعا کنید این آخر هفته دیگه بخیر بگذره.

 

آزاده: محمد علی نون و پنیر میخوری؟

محمد علی: نه

آزاده: محمد علی مرغ و برنج میخوری؟

محمد علی: نه

آزاده: محمد علی الویه میخوری؟

محمد علی: نه

آزاده: محمد علی کتک میخوری؟

محمد علی: کتک، کتک میخوام.

(بچم کتک رو با پفک اشتباه گرفته بود.)