اینقدر گیج و تلخم این روزها که نمیدونم از کدومش بنویسم. مامان صبح زنگ زده و میگه نکنه ما یزیدی بشیم؟ میگم مگه شما کاری کردید؟ اینقدر حجم تبلیغات بالاست و اینقدر شبهه درست شده که راه درست خودش رو براحتی نشون نمیده. نوشته م خ م ل ب اف رو خوندم و راستش رو بگم اصلاً دوستش نداشتم. چیزهایی که نوشته حتی اگر واقعیت داشته باشند مشکل امروز ما نیستند. یعنی من فکر نمیکنم که باشند. من فکر میکنم که مشکل از یک چیز شروع شد و آدم حساب نشدن مردم توسط ح ا ک م ی ت بود. نه به ر أ ی شون اهمیت داده شد و نه به اعتراضشون، و تا جایی که میتونستند خبرهای دروغ و یا یکطرفه و مغرضانه پخش کردند و حواسشون هم نبود توی این زمان اونها تنها منبع اطلاعات مردم نیستند. و حالا کار به اینجا کشیده شده. واقعا این آدم که هیچ کاری بجز خرابکاری برای مملکت نکرده ارزشش رو داشت که اینطور براش هزینه بشه.این چند شب همش تو فکر کسانی هستم که گرفتار شدند. خدا بداد دل خانواده‌هاشون برسه. صبح اومدیم شرکت فهمیدیم مدیرعامل عوض شده. به همین راحتی. روزهای سختیه نازنین. توی اینترانت شرکت نوشته که میتونیم از یک فروشگاه که معرفی شده لباس و کفش قسطی بخریم. با خودم میگم احتمالاً چند وقت دیگه هم باید تخم‌مرغ و شیر قسطی بخریم. انگار نه انگار که شش هفت سال پیش بیشتر کارمندان تونستند خونه قسطی بخرند. تصمیم گرفتیم مهدکودک محمدعلی رو با جایی که بُعد مذهبیش بیشتر باشه عوض کنیم. یک جا رو از اینترنت پیدا کردم. صبح زنگ زدم اطلاعات بگیرم. میپرسم جو مذهبیه مهد چجوریه؟ خانمه میگخ ما متعادلیم، نه خیلی مذهبی و نه بیمذهب. مثلاً بچه‌ها برای عاشورا شله‌زرد پختند. نمیدونم باید به حرفش بخندم یا گریه کنم.

الهم عجل لولیک الفرج